در راستای رسیدن بهارونوروز و اینکه انگار هفت تیر گذاشتن روی شقیقه من که حتما یه چیزی بنویس،بعد از تفکر و غور و بررسی در احوالات خود به این نتیجه رسیدم که : آقا! بی خیال که اینجا هیچ بویی از عید نوروز نبرده... بی خیال که خونه تکانی نداشتم... بی خیال که چهارشنبه سوری خبری نیست... بی خیال که شب عید تجریش نرفتم... بی خیال که هفت سین ندارم... بی خیال که موقع تحویل سال توی خونه خودم نیستم... بی خیال که دلم تنگه... بی خیال که این بغضه داره منو خفه میکنه... ..... به شما توصیه می کنم: حتما در این فرصت باقی مانده یه سر تجریش بزنید.جای منو حتما خالی کنید! از تجریش تا چهارراه پارک وی پیاده روی کنیدوجای منو حتما خالی کنید! سعی کنید چهارشنبه سوری خیلی بهتون خوش بگذره. جای منو حتما خالی کنید! موقع تحویل سال کنار سفره هفت سین که از واجباته، جای منو حتما خالی کنید! سعی کنید در سال جدید منو خیلی دوست داشته باشید و خیلی دلتون برای من تنگ شه!! من حالم خیلی خوبه!!!این تلاش مذبوحانه ای بود برای اینکه کسی ناراحت از اینجا نره. امیدوارم سال خوبی داشته باشیدو هر آنچه خیره براتون پیش بیاد.. شادم به شادی شما ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:27 توسط نغمه |
در وبلاگ عادل عزیز مطلبی خوندم ویاد خاطره ایی افتادم که دقیقا پارسال در چنین روزهایی اتفاق افتاد: رفته بودم میدان انقلاب جهت خرید عیدی برای دوستان. داخل یه کتابفروشی داشتم کتابها رو نگاه میکردم. یهو توجه ام به یک مکالمه که پشت سرم در جریان بود جلب شد. یک دخترک حدودا 19-18 ساله با فروشنده مشغول صحبت بود.گویا برای کسی میخواست هدیه ای بگیره و فروشنده داشت راهنمایی اش میکرد و دفتر یادداشتهایی که عکس آدمهای معروف روشون بود رو بهش نشون میداد.... من البته از میانه گفتگو توجهم جلب شد و چون پشتم بهشون بود نمی دیدمشون... فروشنده:..... اینا خیلی خوبه... تازه برامون آوردن... دخترک:......ااااا نمیدونم..... فروشنده شروع کرد به توضیح و تعریف ... و آخرهم اضافه کرد که :ببین عکس هیچکاک هم روشه!!!! دخترک:حالا این هیچکاک کییییی بودهههههه!!!! و من میخواستم سرمو بزنم به دیوار.... این هیچکاک؟!!!... انگار هرروز هیچکاکهای زیادی در جهان بدنیا میان و داره درمورد هرکسی صحبت میکنه. تازه قضیه به همینجا ختم نمیشه... چند وقت پیش داشتم برای فراز که یه بچه تقریبا همسن همین دخترکه این داستان رو تعریف میکردم (البته خداروشکر این بچه با اون دخترک زمین تا آسمون فرق میکنه) یکی دیگه از دوستان هم حضورداشت وقتی داستان تموم شد و من و فراز داشتیم ریسه می رفتیم این دوست عزیزمون گفت: حالا جدا کی بوده؟!!!! این بلاییه که به لطف حضرات به سراون مملکت اومده چون: کتاب هایی که ارزش منفی دارند و در گذشته وارد کتابخانه ها شده اند ، جمع آوری خواهند شد.(آثارکلاسیک ایران و جهان و.... در این فهرست قرار دارند) چون ما نمیدونیم کدوم کتاب ارزش مثبت داره!!! ممنوعیت اکران فیلمهایی که آثار مخرب برجوانان دارند و به ارزشهای عقیدتی مردم توهین میکنند(آخرین قربانی مهرجویی و سنتوری اش و.....) چون ما نمیدونیم کدوم فیلم مخرب نیست وخب یه نفر که پیرداناست باید بهمون بگه!!! سانسورفیلمهایی که(حتی ایرانی) از تلویزیون ج ا نمایش داده میشه و البته کارمندی که قیچی دستشه از همه مردم ایران بهتر میدونه چی برای ما بهتره چون خودمون نمیدونیم!! و دهها دستوروقانون و مصوبه دیگه.... والبته نتیجه اش اینه که: این هیچکاک کی بوده!!! ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:43 توسط نغمه |
این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم احمدرضا احمدی
شب های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم
برای یک دیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که کنون سوار بر درشکه ای مندرس
در برف مانده است
نه
باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشکه ی مانده در برف را
باید فراموش کنیم
هفته ها راه است تا به درشکه ی مانده در برف برسیم
ماه ها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می دوم
و در آستانه ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گلهای بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته ها از آن روزی گذشته است
که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
مسافران
که از آن راه آمده اند
می گویند
برف آب شده است
هفته ها است
در آن خانه ای که صحبت از مرگ می گفتیم
آن خانه
در زیر آوار گلهای اقاقیا
گم شده است
مرا می بخشید
که باز هم
سخن از
گلهای بنفشه گفتم
گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است
مرا می بخشید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:54 توسط نغمه |
قرار بود اینجا یه پست جدید باشه ... یه چیزایی هم نوشتم....![]()
بعد دیدم خب حرفم نمیاد زور که نیست... ![]()
تا اطلاع ثانوی اخلاق ندارم![]()
بهار بهار باز اومده دوباره....
باز تموم دلها چه بیقراره...
اما برای من دور زخونه بهارا هم مث خزون میمونه...![]()
دو روزه همین یه تیکه این آهنگ رو دارم زمزمه میکنم چون بقیه اش یادم نمیاد یا یکی بقیه اش رو هم یادم بیاره یا یه چیز دیگه ای پیشنهاد بده.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:20 توسط نغمه |
عادت ندارم ناله کنم....
دلم نمیخواد وقتی می آیید اینجا حالتون بد بشه...
ولی امشب دلم برای یه کسی... یه حسی تنگه...
تحملم کنید![]()
شب روییده سرد به من دست بزن مهربان دست های تو طولانی و گرمند لمسم کن مهربان چشم هارفته رفته محو می شوند جدا از هم
لمسم کن مهربان با دست ها و قلبت مرا لمس کن مهربان زندگی عجیب پیچیده است
لمسم کن مهربان اتاق به بازتاب احتیاج دارد مرا لمس کن مهربان نوازش ها در سکوت ...
لمسم کن مهربان پیش از آنکه محو شویم از چشم هاشعر:راجر هومزترجمه:مریم هوله+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:11 توسط نغمه |
توی دانشگاه ما بعد از ترکها،سیاهها بیشترین جمعیت رو دارند و بعد از اونها ما ایرانیها. البته سیاهها که میگم شامل دانشجوهای همه کشورهای افریقا میشه که البته بیشترشون از نیجریه اومدن. متاسفانه ما در ایران درباره سیاهها چیز زیادی نمیدونیم. ولی برای من همیشه ملت جذابی بودن. مثلا هر وقت درباره شخصیتهای کاریزماتیک صحبت میشه، نلسون ماندلا در ذهن من بسیار شاخصه. شما میدونید که سیاههای کشورهای مختلف افریقا رنگ پوستشون با هم فرق میکنه؟!! قطعا سیاهها مثل ملل دیگر آداب و رسوم خاص خودشون رو دارند. ولی نکته غم انگیز اینه که با وجود اینکه ظاهرا تبعیض نژادی از بین رفته و همه هم ادعاش رو دارند، حتی در بین قشر تحصیل کرده ویا ما که اینجا باهاشون زندگی میکنیم هنوز هم هر حرکت و عمل یک سیاهپوست با عکس العملهای نژادپرستانه روبرو میشه. بطور مثال این قضیه که سیاهها بدنشون بوی خاصی میده رو من قبلا هم شنیده بودم مورد دیگه اینکه اینجا هم سیاهها کلونیهای خودشون رو دارند و بندرت دانشجوی سفیدی رو باهاشون میبینیم. مثلا وقتی میگن فلان دانشجوی ایرانی دوست سیاه داره انگار میگن با گودزیلا دوسته!!! واقعا من نمی فهمم چه اشکالی داره من بعنوان یک انسان با انسان دیگری دوست باشم و از بودن با هم لذت ببریم که تنها فرقش با من رنگ پوستشه؟ همه این افسانه ها در مورد این آدمها فقط و فقط بخاطر تفاوت رنگ؟ چون با ما فرق میکنن؟ اصلا کی گفته رنگ ما بهتره؟ چون ما اکثریتیم و اونها اقلیت؟ و خب همیشه حق با اکثریته؟ واقعا مسخره نیست؟ خیلی رفتارها و عکس العملهای این آدمها برگرفته از فرهنگ خاصشون هست که ممکنه برای ما عجیب یا حتی ناپسند باشه همانطور که رفتار ما برای اونها عجیب یا ناپسنده. چون تعریف ما از خوب و بد متفاوته. اینکه یک سیاه وقتی با هم میخوایم داخل اتاقی بشیم به من نمیگه بفرمایید این نشونه هیچی نیست. فقط تفاوت رفتار اجتماعی و فرهنگ است. ضمن اینکه هرگز نباید از آنچه که بر این ملت در طول تاریخ گذشته غافل بمونیم . اگرما فکر می کنیم(فقط فکر می کنیم) آداب اجتماعی رو بلد نیستند چرا این رو بحساب همه رنجها و عقب نگه داشته شدنهاشون نمیذاریم؟اصلا چرا بجای اینهمه تحقیربهشون یک کمی حق نمیدیم؟ اصلا نمیخوام شعار بدم ولی مدتها بود این موضوع اذیتم میکرد. متاسفانه ما ایرانیها ملت متکبری هستیم. برای چی ؟ نمیدونم....![]()
من که تازه فهمیدم. توی یکی از کلاسها یک همکلاسی دارم از نیجریه بنام فستوس که کاملا یک سیاه محسوب میشه با همه مشخصات ظاهری یک سیاهپوست. همکلاسی دیگری داریم از کامرون بنام دیواین که وقتی این دو نفر کنار هم میشینند تفاوت رنگشون رو متوجه میشیم. دیواین پوستی داره سیاه و براق مثل واکس مشکی که در مقابل اون پوست فستوس قهوه ای بنظر میاد!!!
جالب نیست؟ و ما به همه اونها میگیم سیاه...
. ولی هرگز این رو نپذیرفتم و تا الان هم از هیچ سیاهی هیچ بویی به مشامم نرسیده.(البته نزدیکترین تماسمون موقع عکس انداختن بوده تا حالا بغلشون نکردم
) کما اینکه از هموطنان محترم خودمون، حتما همه تجربه اش رو داریم، بوهای بدتری به مشام رسیده!!!
یا اینکه اتاقشون بو میده.... خب اونها هم حتما وقتی از جلوی اتاق ما رد میشن و بوی قرمه سبزی
به مشامشون میخوره بدشون میاد و میگن اتاق ایرانیها بو میده!!چون قورمه سبزی غذای مورد علاقه بیشتر ما هست لزوما سیاهها نباید دوستش داشته باشند همانطور که ما غداهای اونها رو دوست نداریم. ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:7 توسط نغمه |
چند وقته جاهای مختلف میگردم یه شعر که به دلم بشینه پیدا کنم. یه چیز جدید و متفاوت. دیشب خیلی اتفاقی پیداش کردم.طبق معمول که فراز داشت سعی میکرد منو با موسیقی راک و جاز و بلوز آشتی بده اصل شعررو اینجا گذاشتم همراه با ترجمه اش. اگر ترجمه رو نپسندیدید من شرمنده ام.همه سعی ام رو برای انجامش به خرج دادم .سوادم بیش از این نیست. If the night turned cold and the stars looked down اگرچه شب سرد شد و ستاره ها پایین رو نگاه کردند وتو خودتوبغل کردی روی زمین سرد سرد صبح بیدار شدی در یک کت نا آشنا هیچ کس رو پیدا نمی کنی از خودت می پرسی کی ازمن مراقبت میکنه؟ تنها دوست من کی میتونه باشه؟ گفتنش خیلی سخته، از گفتنش متنفرم، اما احتمالا اون منم! وقتی شکمت خالیه و گرسنگی خیلی واقعیه و تو برای گدایی کردن خیلی مغروری و برای دزدی کردن خیلی احمق شهر رو بدنبال بهترین دوستت میگردی هیچ کس رو پیدا نمی کنی از خودت می پرسی کی ازمن مراقبت میکنه؟ تک صدایی که با سخن گفتنش من آزاد میشم از گفتنش متنفرم، از گفتنش متنفرم، اما احتمالا اون منم! تو سهل ترین آدمی نیستی که میشناسم این سخته برای هردوی ما که احساساتمون رو نشون بدیم بعضیها میگن که من باید بذارم که تو راه خودتو بری تو فقط منو به گریه میندازی اما اگر تنها یک مرد وجود داره، فقط یک مرد کسی که جانش رو برای تو فدا میکنه و می میره گفتنش خیلی سخته، از گفتنش متنفرم، اما احتمالا اون منم! وقتی دنیا دیوانه شده و منطقی نیست و تنها یک صدا برای دفاع از تو وجود داره هیئت منصفه ای وجود نداره و چشمهای تو اتاق رو جستجو میکنه دیدن یک چهره دوستانه تنها نیاز توست و اگر تنها یک مرد وجود داره، فقط یک مرد کسی که جانش رو برای تو فدا میکنه و می میره از گفتنش متنفرم، از گفتنش متنفرم، اما احتمالا اون منم! از گفتنش متنفرم، از گفتنش متنفرم، اما احتمالا اون منم!
(بچه خسته هم نمیشه
) یک آهنگ گذاشت از Sting وEric clapton آهنگ زیباییه.(البته گفت که ایران باهم یه جایی بودیم و قبلا شنیدمش ولی احتمالا اون موقع جوزده بودم اصلا نشنیدم چون یادم نمی اومد
) شاید خیلیها شنیده باشن ولی بیش از هرچیز شعرش منو جذب کرده بطوریکه از دیشب یک لحظه از ذهنم بیرون نرفته.![]()
![]()
And you hug yourself on the cold cold ground.
You wake the morning in a stranger's coat,
No one would you see.
You ask yourself, who'd watch for me?
My only friend, who could it be?
It's hard to say it, I hate to say it, but it's probably me.
When your belly's empty and the hunger's so real
And you're too proud to beg and too dumb to steal,
You search the city for your only friend,
No one would you see.
You ask yourself, who'd watch for me?
A solitary voice to speak out and set me free.
I hate to say it, I hate to say it, but it's probably me.
You're not the easiest person I ever got to know
And it's hard for us both to let our feelings show.
Some would say I should let you go your way,
You'll only make me cry.
But if there's one guy, just one guy
Who'd lay down his life for you and die,
I hate to say it, I hate to say it, but it's probably me.
When the world's gone crazy and it makes no sense
And there's only one voice that comes to your defense.
The jury's out and your eyes search the room
And one friendly face is all you need to see.
And if there's one guy, just one guy
Who'd lay down his life for you and die,
I hate to say it, I hate to say it, but it's probably me.
I hate to say it, I hate to say it, but it's probably me...
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:20 توسط نغمه |
دوستان سلام
حتما با دیدن این اوضاع که مثل وبلاگهای جنگ زده س تعجب کردید!!! حقیقت اینه که در پی یک حرکت ژانگولر وبلاگمو حذف کردم نتیجه اخلاقی که از پاک کردن وبلاگ در لحظات حساس زندگی میشه گرفت اینه که:آدم فضولی پیدا میشه ودر زندگی شما دخالت میکنه.با اجازه خودش براتون وبلاگ باز میکنه و مطالبتون رو از توی گوگل جمع آوری میکنه و خلاصه نمیذاره شما زندگیتون رو بکنید. این میشه که شما دوستان مجبورید دوباره این وبلاگ رو تحمل کنید هرچقدر خواستید دعاش کنید پ.ن:بدنبال اعلام حذف وبلاگ از سوی من احسان و رضا به رقص و پایکوبی جلوی خوابگاه مشغول شدند اگر احیانا شما هم جزو اونهایی هستید که از شنیدن این خبر خوشحال شدید بگیدمن ناراحت نمیشم
بعد همینطوری که نشسته بودم و خودم با خودم خوشحال بودم از اینکه چه کارهایی من بلدم که هیچ کسی بلد نیست
یهو دیدم یک ایمیل اومد که به بلاگفا خوش اومدیدو ....باقی قضایا
منم پیش خودم گفتم دم بلاگفا گرم چه موجود فهمیده ایه این بلاگفا
....![]()
![]()
و وقتی من تعجب زده پرسیدم یعنی من انقدر مزخرف می نوشتم؟! گفتند:نه برای اینکه این وبلاگ تورو از درسها بازمیداره و خب این دو پسرم برای مادرشون آرزوهای دورو درازی دارند.![]()
راست میگم... من ناراحت نمیشم
م...ن...نا...را...ح![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:15 توسط نغمه |
درست شد یک هفته. هفته پیش همین موقعها پست قبلی رو در تهران نوشتم. امشب توی اتاقم در خوابگاه مینویسم.چه زود میگذره... از سه شنبه تا جمعه درگیر ثبت نام و انتخاب واحد بودم. اینجا هم این کارا مشکلات خودشو داره البته به شکل ترکی اش(رضا جان منظورم ترکهای ترکیه بود!) من فکر کردم که خیلی زرنگم و رضا رو چون ترکی بلده برای صحبت با ادوایزرم ببرم بهتره . روز اول دوبار رفتیم دپارتمان، ایشون نبود. فقط فهمیدیم که او یک خانمی هست بنام حنیفه... روز بعد چشممون به جمالش روشن شد . گفت که حسابت باز نشده باید بری اداره ثبت نام . متاسفانه دپارتمان من دورترین دپارتمان به اداره ثبت نام در دانشگاهه. من و رضا دوباره رفتیم اداره ثبت نام و خلاصه بعد از کلی دردسر حساب باز شدو ما برگشتیم خدمت حنیفه خانم .این ماجراها سه روز طول کشیده که من از توصیف رنجهایی که میکشم صرف نظر میکنم. در راه رضا برای من توضیح داد که شنیده توی دپارتمان، ما سه تا استاد فمینیست داریم. و گفت :صبر کن از حنیفه خانم می پرسم چه کسانی هستند!!!! خلاصه، رفتیم توی اتاق حنیفه خانم و نشستیم و بعد از کلی صحبت (البته رضا و حنیفه خانم) من واحدهامو گرفنم . وسط صحبتها شون وقتی حنیفه خانم داشت با تلفن حرف میزد من یک نگاهی به دور اتاق انداختم و دیدم کلی کتاب اونجاست ولی همه با عنوانهای فمینیستی! یعدحنیفه خانم گفت که با من بیایید تا محل تشکیل کلاسها رو نشونت بدم در تمام این مدت دریغ از یک لبخند. موقع خداحافظی رضا گفت:حنیفه حانم!(همون خانم خودمون) من شنیدم اساتید فمینیست در این دپارتمان وجود دارند شما اونها رو می شناسید؟ حنیفه حانم: بله بکیشون منم و فلانی و فلانی(اسماشون سخت بود یادم نمونده خب!) رضا هم کم نیاورد گفت: به چه خوب این آرکاداش (دوست) من هم به فمینیسم خیلی علاقمنده!! در همین موقع ما بالاخره بعد ازسه روز برای اولین بار لبخند حنیفه حانم را دیدیم. وقتی خداحافظی کردیم به رضا گفتم: توی این سه روز مشکل این خانم تو بودی. نتیجه اخلاقی داستان: هیچ گاه با یک آقا پیش استاد فمینیستتون نرید حتی اگه ترکی بلد نیستید.چون او حاضره به زبان اشاره با شما صحبت کنه ولی به زبان مادریش با اون آقا صحبت نکنه!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:55 توسط نغمه |
خب ..... تعطیلات تموم شد و من دارم آماده رفتن میشم. یه چمدون به زور بسته شده و یکی دیگه نیمه پر وسط اتاق... صحنه غم انگیزیه؟ نه .... به خودم قول دادم پستی که می نویسم آه و ناله و زنجموره نداشته باشه. تعطیلات خوبی بود . پراز اتفاقات خوب.... اول از همه دلتنگیم برطرف شد و فهمیدم در انتخاب دوستای قدیمی اشتباه نکردم. نمایش استاد رو دیدم که این از اون اتفاقای خیلی خوب بود، عجب شانسی دارم! یه عالمه کتابهای خوب خریدم و البته سرزنشهای مادر گرامی رو هم تحمل کردم که اینا رو داری کجا می بری!!! به نمایشگاه افشین عزیز رسیدم که در این مورد با یک تیر دو نشون زدم هم نقاشیها رو دیدم هم با دوستهای خوبش آشنا شدم. اینم یه شانس دیگه! در قرار وبلاگی! با آقای آسایش مهربون ملاقات کردم، دیگه چی میخوام؟!! در مورد خودم به چند تا نتیجه رسیدم: مهمترینش اینه که بقول یه دوستی من مرض دلتنگی دارم! وقتی اینجا نبودم دلم برای هر آنچه و هرآنکه در ایران می شناختم بطرزغم انگیزی تنگ شده بود. اومدم اینجا ، دلم برای اتاقم ، خوابگاه، جمعه بازار، اون آقاهه که میاد هرروز داد میزنه Ev Su ،کافه زیر خوابگاه، شبهای تعطیلی توی اتاق فراز فیلم دیدن، نیمه شب با بچه ها بیرون رفتن و..... تنگ شده. الان دچار یک تضاد شدیدم هم میخوام برم هم میخوام بمونم... دومین نتیجه مهم اینه که متوجه شدم می تونم هنوز به خودم امیدوار باشم که روانم سالمه(نخیر خود شیفته نیستم یه مورد دیگه اینکه من چقدر توی این مدت عوض شدم! الان که دارم احساسمو در روزهای آخر و بخصوص آخرین خداحافظی ها (بارقبل) با امروز مقایسه می کنم این تغییر خیلی محسوسه. هر وقت صحنه خداحافظی بار قبل یادم میاد دلم برای خودم خیلی میسوزه! رقت انگیز بود. الان اون احساس غم رو دارم ولی اصلا بد و آزاردهنده نیست. نمیدونم تلاشی که در جهت غمناک نبودن این پست به خرج دادم چقدر موفق بوده ولی واقعا در خودم احساس غم با بار منفی ندارم![]()
) وقتی هنوز می تونم آدمهایی رو دوست داشته باشم، دلم براشون تنگ شه، موقع خداحافظی وقتی بغلم می کنن اشک به چشمم بیاد و متقابلا محبت رو توی چشماشون ببینم، طبیعتا از یه آدمایی خوشم نیاد ولی تعداد اونایی که دوستشون دارم بیشتره و..... این نشون میده روانم نسبتا !
سالمه. فکر میکنم این کم چیزی نیست توی این دوره زمونه. ![]()
(الان سلامت روان رو که دارید!!! حق دارید اگر شک کنید
)بهرحال اگر شرایط جوی مناسب باشد و هواپیما هم دچار سانحه نشود پست بعدی رو در اتاقم در خوابگاه خواهم نوشت.![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:31 توسط نغمه |
حدود شش ماه پیش کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی رو خوندم. بسبار تاثیرگذار بود . هفته پیش فیلمی رو که بر اساس همین کتاب ساخته شده دیدم. الان نمیخوام درباره فیلم یا کتاب صحبت کنم یا نقدشون کنم. در کتاب مکالمه ای وجود داره بین امیر و پدرش درباره گناه. که با توجه به کلیدی بودن آن در ادامه داستان، عینا در فیلم هم اومده. این موضوع برام بسیار جالبه و ذهنمو مشغول کرده . تا حالا اینجوری به موضوع نگاه نکرده بودم. شما نظرتون چیه؟ ......................... ..... توی اتاق مطالعه ، اتاق دود، بودیم که به بابا گفتم ملا فتح اله خان توی مدرسه چه درسی به ما داده(خوردن شراب گناه کبیره است!). بابا داشت برای خودش از توی گنجه ای که کنج اتاق درست کرده بود، ویسکی می ریخت. خوب گوش کرد، سری جنباند و جرعه ای از مشروبش را خورد........ با صدای کلفتش گفت: «میبینم که چیزهایی را که از مدرسه یاد میگیری با آموزش حقیقی قاطی کرده ای.» «اما اگر حرف هایش درست باشد، با این حساب شما گناهکاری بابا؟» تکه یخی را زیر دندانش فشرد«هووم. می خواهی بدانی در نظر بابایت گناه چیست؟» «بله.» .................. بابا گفت:«خب، هرچی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی است.هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. می فهمی چی می گویم؟» مایوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم «نه، بابا جون.» ............ بابا گفت:« اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟» .................... «هیچ کاری پست تر از دزدی نیست امیر. اگر کسی چیزی را که مال خودش نیست بردارد،خواه جان یک آدم باشد، خواه یک تکه نان..... تف به رویش..................»(ص 23)
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:31 توسط نغمه |
دیروز برای رفتن به جایی به یک آژانس مراجعه کردم. آقای متصدی آژانس گفت صبر کنید. چند دقیقه گذشت چون بیرون ایستاده بودم تذکر دادم که سرده، اومد جلوی در و اشاره کرد وگفت داره میاد. من به سمتی که گفته بود نگاه کردم ولی کسی رو ندیدم. فقط خانمی در حالیکه به ما نزدیک میشد گفت سلام و اون آقا هم جواب داد و به من گفت بفرمایید! رسیدیم به ماشین ، خانم راننده در رو باز کرد و نشست. معمولا خانمها در آژانس عقب می نشینند. ولی من در این مورد بخصوص مونده بودم که چکار باید بکنم؟ فکرکردم با توجه به اینکه راننده خانمه بهتره منهم جلو بشینم .در جلو رو که باز کردم دیدم کف ماشین پراز پوست تخمه س به روی خودم نیاوردم و سوار شدم. خانم راننده گفت وااای چقدر ماشین کثیفه، چرا اینطوری کرده ماشینوووو.... یعنی من باید می فهمیدم که ماشین دست کس دیگری بوده! بعد از اینکه از توی جیبهای مختلفش گوشیهای مختلفی درآورد و جاهای مختلف ماشین گذاشت راه افتادیم.در همین لحظه پخش ماشین روشن شد و منوچهر از اعماق تاریخ شروع کرد به خوندن: چقدرغافل بودم من اسیر دل بودم من ...... در همین وقت بعلت کثیفی بیش از حد شیشه های ماشین، خانم راننده ماشینی رو که از ما سبقت می گرفت ندید و نردیک بود تصادف کنیم .خانم راننده بهرترتیب ماشین رو کنترل کرد و با خنده گفت وااای انقدر شیشه کثیفه اصلا ندیدمش! وایسم یه جا تمیزش کنم(وسط بزرگراه) بعد از اینکه شیشه تمیز شد خانم راننده تصمیم گرفت سر خودش رو گرم کنه و شروع کرد به تخمه خوردن و من با اینکه با مقصد هنوز فاصله داشتیم پیاده شدم و فرار کردم.
منهم تعجب زده دنبال راننده راه افتادم.البته می دونستم که بعضی از آژانسها راننده خانم دارند ولی تا دیروز ندیده بودم. تا اینجا خیلی مهم نبود.![]()
من درحالیکه سعی میکردم جلوی خنده امو بگیرم گفتم از حکیم بریم بهتره. گفت: شما راهنما باش عزیزم! بعد دوباره گفت: واااای چقدر ماشینم کثیفه! و البته منهم متحیر بودم از شیشه جلو اصلا چیزی می بینه؟!
همینطور که من جونم رو گرفته بودم کف دستم و خدا خدا میکردم سالم برسم،
خانم راننده بی مقدمه پرسید:صورتم کثیفه؟
من فکر کردم اشتباه شنیدم گفتم: صورت کی؟ دوباره گفت صورتم خیلی کثیفه نه؟ منم خیلی با دقت نگاه کردم و گفتم نه... گفت چرا، از صبح تا حالا صورتمو نشستم !
من با نگرانی گفتم :خب شیشه شور رو بزنید! گفت: فکر کنم یخ زده بود و در همون حال شیشه شور رو زد و آب فواره زد روی شیشه. خانم راننده ذوق زده گفت: اااااااا اینکه کار میکنه و منهم از اینکه جونم در امانه ذوقمرگ شدم .شیشه تمیز شد و خانم راننده گفت: وااااای چقدر تمیز شد خوب شد گفتی!![]()
از کاسه ای که جلوی داشبورد بود و پوست تخمه ها رو خیلی با دقت می ریخت زیر پای من!
یعنی تخمه رو می شکست بعد پوستش رو با دو انگشت میگرفت، دستش رو دراز میکرد سمت پای من و همونجا انگشتاشو باز می کرد و پوست تخمه مستقیم می افتاد زیر پای من. خانم راننده تا آخرین دونه تخمه ها با پشتکار به اینکار ادامه داد. بعد دوباره توی آینه نگاه کرد و گفت:واااای چقدر صورتم کثیفه!![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:30 توسط نغمه |
دیشب یکی از دوستانم تلفن کرد و گفت بریم بیرون منم که آماده ام برای بیرون رفتن وقتی دیدمش متوجه شدم که با همسر گرامی کمی بحث کرده و برای اینکه کسی کشته نشه! از خونه زده بیرون. مسلما در اینجور مواقع این بهترین کاره. این مشکلی بوده که منهم سالها داشتم ولی چند وقتی هست که دیگه این موضوع آزارم نمیده. بیشتر مردم وقتی با یک نفر (این یک نفرهر کسی می تونه باشه: پدر،مادر،همسر،دوست...) مشکلی یا اختلاف نظری دارند سکوت می کنند. همه کم وبیش اینطوری هستند ولی این خصیصه در آقایون بیشتره(لطفا همه مطلب منو رها نکنید و بچسبید به این کلمه آقایون بنده هیچ مشکلی با آقایون ندارم اظهار نظرم هم بهیچ وجه ارزشی نیست. فقط بیان یک تفاوته غافل از اینکه اصلا اینطور نیست. اختلاف یا رنجیدگی تا وقتی بر زبان آورده نشه در ذهن باقی می مونه و گذشت زمان علاوه بر اینکه کمرنگش نمی کنه شدیدترش هم می کنه . چنانکه دیدیم چطور افراد ماجرایی رو که 15-10 سال پیش اتفاق افتاده به یاد دارند و در هنگام بروز اختلاف به زبون میارند.چرا؟چون اون مشکل حل نشده در ذهن باقی مونده. من یاد گرفتم که در مورد اختلافم یا رنجیدگی از اطرافیانم حرف بزنم. مهم تر از هر چیزی بخاطر آرامش خودم . فارغ از اینکه مشکلمون حل بشه یا نه. برای اینکه ذهنم رها بشه. تا وقتی علت ناراحتی به زبون آورده نشده ، ذهن رو درگیرمیکنه. به محض اینکه گفته بشه بصورت صریح و شفاف والبته بدور ازخشم ذهن آزاد خواهد شد حتی اگه شما با طرف مقابل به تفاهم نرسید یا راه حل مشترکی پیدا نکنید حداقل این مشکل تبدیل به کینه در دل نخواهد شد. من بارها امتحان کردم وقتی از علت ناراحتی ام بدون عصبانیت و بدون متهم کردن طرف مقابل حرف زدم و مطمئنش کردم که قصدم حل مشکلمونه درخیلی از موارد مسئله حل شده در بعضی از موارد هم کمترین نتیجه آرامش فکری بوده که نصیبم شده چون با برقراری این دیالوگ مرتب بهش فکر نکردم. این درس سختی بوده و زندگی معلم بسیار سختگیری برای آموزش این درس. ولی من مثل گذروندن واحدهای درسی دانشگاه این درس رو پاس کردم. نمی گم با چه بهایی ، مهم اینه که رستگار شدم!
بگذریم که وقتی موارد اختلاف رو گفت من کلی خندیدم(خدا منو ببخشه
) ولی بهرحال وقتی دو نفر برای حل مشکلشون راه حل ساده ای مثل برقراری دیالوگ رو رها می کنند و سکوت رو انتخاب می کنند از یک مشکل ساده یک داستان غم انگیز می سازند.
) شاید فکر می کنند اگر درباره مشکل صحبت نشه خودش حل میشه یا فراموش میشه...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:29 توسط نغمه |
كه مردم آن چه را که از تو شنیدهاند یا در حقشان انجام دادهای فراموش میکنند، اما هرگز احساسی را که در دلشان برانگیختهای از یاد نمیبرند.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:29 توسط نغمه |
تهران، منزل پدری.... دو روزه رسیدم، در عشق غوطه ورم... سه سال اخیر رو در ایران تنها زندگی می کردم، تجربه متفاوت و دوست داشتنی بود. یه خونه کوچولوی آبی رنگ داشتم... همونطوری که دوست داشتم باشه، بود.آرامش رو که مدتها بود گم کرده بودم در این خونه دوباره پیدا کردم از ساعتهای تنهاییم لذت بردم .... همون موقعها هر وقت برای دیدن پدرو مادرم به منزلشون میومدم با وجود آرامشی که در خونه خودم داشتم احساس می کردم آرامشی که توی این خونه هست از یه جنس دیگه س... یه جور دیگه... حالا برگشتم، اتاقم همون اتاقیه که قبلا مال من بود پدر توی اتاق بغلی کار می کنه و من مراقبم صدای موزیکم زیاد نباشه ... نسیم این بچه کوچیکه خونمون توی اتاق روبروییه درس می خونه مثل همه سالهایی که گذشته و او از بچگی به نوجوانی و جوانی رسید و ما پیر شدیم... و مادرم... تنها عشق واقعی که می شناسم... بدون توقع همه محبتشو نثارمون می کنه ... شب میام توی اتاقم، دراز می کشم و بسرعت به خواب عمیقی فرو میرم انقدر عمیق که هیچ رویایی نمی بینم . از درد، رنج ، دلتنگی، ترس و .... خبری نیست .... صبح بیدار میشم سرحال از این خواب پرآرامش و در فکر راز این آرامشم...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:28 توسط نغمه |
چه روز خوبیه! خیلی خوشحالم..... من رستگار شدم. من امتحانم رو دادم و رستگار شدم. امروز یه تجربه جالب داشتم. دیشب فراز پیشنهادی داد در جهت موفقیت در امتحان امروز.منم دیدم بد نمی گه حالا اگه اینطور هم نشه چیزی رو از دست ندادم. صبح ساعت 5 از خواب بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود و تا اونجاییکه نفس داشت سرد. رفتم بیرون .نزدیک خوابگاه یه استادیوم کوچک ورزشی هست رفتم اونجا و شروع کردم به دویدن. سوز سردی میومد ولی عالی بود تا حالا بدون مانتو و روسری ورزش نکرده بودم .این آقایون چه لذتی می برند ،چه کیفی داره بدویی و باد موهاتو آشفته کنه.... بعد که حسابی نفسم گرفت شروع کردم به راه رفتن با چشمای بسته و سعی کردم به چیزی فکر نکنم. تا حالا شده در حال راه رفتن خوابتون ببره؟خب این اتفاق داشت برای من می افتاد .... بعد برگشتم اتاقم دوش و صبحانه و موزیک... عجب کیفی داد.... با موهای خیس دویدم بیرون که برسم به جلسه امتحان. رسیدم اونجا مغزم از سرما یخ زده بود . ولی این بهترین امتحانی بود که در عمرم دادم. مرسی فراز.... حالا برگشتم خسته ولی خوشحال و فقط یه فکر دارم : من دارم میرم تهران.... من دلم برای چراغ راهنمایی تنگ شده، من دلم برای اینکه از اکباتان برم ونک و 1:45 توی راه باشم تنگ شده ،من دلم برای میدون انقلاب تنگ شده، من دلم برای ایستگاه خطی میدون آزادی با همه راننده های لات و لوتش تنگ شده... من دلم برای هر آنچه شما ازشون متنفرید تنگ شده. حالا چطوری 4 روز صبر کنم؟ اینجا یه رسمی داریم هر کدوم از بچه ها می خوان برن ایران از یه هفته قبل براش آهنگ دارم میرم به تهران اندی رو میذاریم از دیشب بچه ها شروع کردن برای منم میذارن. هیچ فکر نمی کردم یه روزی از شنیدن صدای اندی چشمام پر اشک بشه!!! ولی اصلا الان هیچی مهم نیست ، مهم اینه که: دارم میرم به تهران.....![]()
![]()
چشم آقای شفقی نژاد روشن که ببینه شاگردش موسیقی پاپ اونم از نوع خزش گوش میده.![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:27 توسط نغمه |
تو را به جای همه زنانی که نمی شناختم دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:26 توسط نغمه |
اینو بخون تا بیام..... با توام! اي لنگر تسكين اي تكانهاي دل اي آرامش ساحل با توام! اي نور اي منشور اي تمامي طيفهاي آفتابي اي كبود ارغواني اي بنفش ابي با توام اي شور، اي دلشوره شيرين اي شادي غمگين با توام! اي غم غم مبهم اي نمي دانم... هر چه هستي باش اما كاش... نه، جزاينم آرزويي نيست: هر چه هستي باش اما باش!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:26 توسط نغمه |
در چند روز گذشته مریض بودم. اینهم از حضور پر برکت موجودی بنام هم اتاقی است! جمعه آینده این نیمسال تحصیلی تموم میشه،امتحانا رو میدیم و اکثرمون برای یک تعطیلات کوتاه برمیگردیم ایران.به همین راحتی 4 ماه گذشت... با همه دلتنگیاش، غصه هاش و البته خوشیهاش... همه اینا قطعا نکات و تاثیر مثبتی در زندگی ما داشته. تجربه های جدیدی بدست آوردیم با آدمای جدیدی آشنا شدیم و حتی به نکات جدیدی در مورد خودمون پی بردیم. ولی از همه مهمتر برای من دوستای جدیدی هستند که پیدا کردم. قبلا هم گفتم که آدم اینجا مرتب دچار کمبود محبته، بخاطر همین کوچکترین محبت بسیار ارزشمنده. مثلا در مورد دوستانی که بواسطه وبلاگ با هم آشنا شدیم من می دونم که همه با دیدن کامنت از طرف دیگران خوشحال میشند ولی برای من دیدن یک کامنت از طرف یک دوست که هرگز ندیدمش معنایی فراتر از یک کامنت صرف داره. چون می دونم این افراد با گرفتاریها ،درگیریها و مشکلاتی که دارن منو به خاطر داشتن و بهم سر زدن . جناب آسایش عزیز علی رغم کسالتی که دارند ،ثمره خوبم که با دیدن هر کامنتش به خودم می بالم که چنین دوست فرهیخته ای دارم و .... و همینطور دوستان خوبم در اینجا. شاید نوشتن چنین چیزایی در یک وبلاگ مرسوم نباشه ولی من اینکارو می کنم . مازیار عزیزم، دوست همیشه همراه . همپای غصه ها و شادیها ،همپای پیاده رویهای طولانی ،خرید هفتگی ... و خلاصه هر جا که لازم داشتم کسی همراهم باشه. هر چند با هم بحثمون هم میشه ولی ممنونم از حضورت و خبرگرفتنای هر روزه ات. پسر! گلم شایان ،محبتی که به من داری شک نکن که دو طرفه س. نبودی خیلی دلم برات تنگ شده بود. فراز جان تو شاهکاری. یکی از حسنای بزرگ این سفر آشنا شدن با تو بوده. برات هر آنچه که بهترینه آرزو می کنم . چون تو لیاقت خیلی بیشتر از آنچه که هست روداری. رضا(از نوع وطنخواه)،هر چند که من باعث دردسر شدم برات و تو نمی تونی برگردی ایران و همینطور احسان عزیزم ، همه این حرفا با تلفن صبح تو شروع شد. من به این نتیجه رسیدم که خداوند وقتی مهربونی رو تقسیم می کرد تو اول صف بودی وخدا هم خوش اخلاق بود همه رو یکجا داد به تو و به همین خاطر به ما چیزی نرسید. من اطمینان دارم که به اندازه احسان مهربون نیستم ولی محبت رو میشناسم وقدرشو می دونم. به خاطر اینهمه عشقی که از همه دریافت کردم ممنونم و احساس خوشبختی می کنم.
امروز طبق روال جمعه ها می خواستیم بریم جمعه بازار.یه دوست مهربون تلفن کرد جهت احوالپرسی که البته هر روز این کارو انجام داده و من به فکر این موضوع افتادم :
ولی ممنون از نگرانی دلسوزانه ات .تلفنت جهت احوالپرسی برای تو یک تلفن بود ولی برای من یک دنیا محبت.
اینو من نمیگم همه کسانی که تورو می شناسن میگن. اگه بخوام همه محبتهات رو بگم از روز اول توی فرودگاه استانبول تا هرروز خبرگرفتنت و ... خیلی باید بنویسم. ![]()