دوست عزیزم رضا گاهگاهی مطلبی در وبلاگش مینویسه تحت عنوان نامه هایی که هرگز پست نکردم اینکه این نامه ها من رو خیلی تحت تاثیر قرار میده و چه احساسی دارم رو خودش میدونه.
امروز یکی دیگه از این نامه ها رو یه جورایی پست کرده.کاملا هیجان زده ام....
توصیه میکنم بخونیدش...
پ ن:سوسن عزیز حتما بخون تو تنها کسی هستی که میدونی چی دارم میگم![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:22 توسط نغمه |
من اوایل دهه هفتاد دانشجوی دوره کارشناسی بودم.بنظرم همیشه دوران دانشجویی ام بهترین دوران زندگیم بوده. اینش مهم نیست، مهم تجربه متفاوتیه که درگیرش هستم. دانشجو بودن در اینجا هیچ شباهتی با ایران نداره... روزهای اول استاد میومد سرکلاس و من و یک دانشجوی ایرانی دیگه به رسم معمول از جامون بلند میشدیم وبعد با تعجب به بقیه نگاه میکردیم که اونها هم با تعجب مارو نگاه میکردند!! سرکلاس نشستن هم داستان دیگری است... من با ادب و احترام تمام (همانطور که بهمون یاد دادند چطور باید سرکلاس ودرحضور معلم نشست) نشستم و در تمام مدت در تعجبم چرا اینا اینطورین!! یا خوردن نوشیدنی سرکلاس ... اوایل منهم قهوه ام رو میبردم سرکلاس ولی همش فکر میکردم وقتی استاد داره صحبت میکنه این گناه بسیار نابخشودنیه که من قهوه بخورم بنابراین قهوه بیچاره سرد میشد و... البته حالا درست شدم میتونم سرکلاس پیتزا هم بخورم! توی این مدت خیلی به این چیزها و موارد مشابه فکر کردم... هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم بخش دموکراتیک مغزم میگه این درسته... چرا ما انقدر خودمون رو عذاب میدیم؟ ولی بخش سنتی و متعصب میگه براساس آموزشهای قبلی که بسیار نهادینه است باید به هرکسی که بهت چیزی یاد میده احترام بگذاری و خب قسمتی از احترام گذاشتن هم یعنی رعایت همین چیزها... کاملا سردر گمم.... فکر میکنم وقتی میخوای یه تغییر اساسی این مدلی توی زندگیت بدی باید قبل از 18 سالگی باشه! این تفاوتها و خیلی چیزهای دیگه ای رو که توی زندگی دانشجویی اینجا میبینم، به این نتیجه میرسم ما هم فکر میکنیم دوران دانشجویی مون خیلی قشنگ بوده! والبته متاسف هستم برای همه مون....
هرچند دوران بسیار بدی برای دانشجو بودن بود.از بگیروببندهای جلوی در ورودی تا جدا کردن راه پله ها و حتی روزهای مراجعه به دانشگاه برای خواهران وبرادران! ولی بهرحال روزهای دوست داشتنی بودند.
سالها از اون روزها گذشت این میان اتفاقات بسیاری افتاد تا شش ماه پیش که من اومدم اینجا وبازهم بعنوان یک دانشجو،گیرم دانشجوی کارشناسی ارشد!
و استاد هم ایضا.بعد فهمیدیم وقتی استاد اومد باید مثل گوسفند بشینی سرجات.هنوز هم این موضوع برای من عجیبه ولی همرنگ جماعت شدم.![]()
یکی پاهاش تا وسط کلاس درازه، یکی پاهاشو جمع کرده گذاشته بالای صندلی (دقیقا همونطوری که من توی خونمون میشینم) و استاد هم داره درسشو میده...![]()
![]()

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 2:49 توسط نغمه |
عکس از:فراز سالم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 22:3 توسط نغمه |
راست میگید آقای آسایش عزیز...
شاید دلم برای یه چیز دیگه تنگ شده....
آره .... دلم برای روراستی تنگ شده....
فکر کنم دردم همینه.... خیلی جدی دارم به موندن فکر میکنم....
اگه مسائل مالی اجازه بده مطمئنم که نخواهم آمد...
کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود....
من حالم خوبه...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:29 توسط نغمه |
میخوام به یه چیزایی اعتراف کنم.... 1- دوستانی که از ابتدا لطف داشتند و به وبلاگ من سرمیزدند حتما پست «من شاهکارم» رو بخاطر دارند.اینکه من در مقابل ترکی حرف زدن دارم مقاومت میکنم.... خب... جدیدا دارم ترکی حرف میزنم... گویا او هم از این پیروزی بسیار خرسنده! چند روز پیش کلی ازم تعریف کرد... 2- دوستان قدیمی من کاملا از حس تنفر من نسبت به فوتبال خبر دارند.این تنفر یک تنفر نوستالژیک و عمیقه.... دیواین (دوست کامرونی من) من و مازیار رو دعوت کرده برای تماشای یک بازی دوستانه بین تیم کامرون و ایران... منهم بطرز حیرت آوری قبول کردم که برم!!! 3- بازهم اگه یادتون باشه ترم پیش من خیلی اه و ناله کردم بخاطر دلتنگی برای ایران و تهران و... راستش این ترم خیلی دلم تنگ نشده.... 4- به یک نتیجه بسیار مهم درمورد خودم رسیدم: دیگه حوصله دوست داشتن کسی رو ندارم.منظورم دوستان نبودند! دیروز فکر میکردم چقدر یه ارتباط دردسر داره و متوجه شدم دیگه نمیخوام در کوران چنین دردسری باشم.... بعضی وقتها اعتراف خوبه... امتحان کنید! پ ن:الان ساعت ۹:۴۰ شبه و من رفته بودم داخل آشپزخانه برای فردا غذا درست کنم.یه خانم ترک با هیبت کاملا مادرانه مشغول پخت چیزی بود.سری برای من تکان داد و منهم لبخند زدم بعد از مدتی به ترکی یه چیزی گفت منهم به انگلیسی گفتم ترکی نمیدونم چون متوجه نشد گفتم ترکی بیلمیوروم(خداروشکر اینو بلد بودم) اونی که اون بالا نوشتم یه جورایی حرف مفته!
همون خانم کذایی در فروشگاه منو از رو برد. الان دیگه وقتی میرم توی فروشگاه باهم به زبان ترکی چاق سلامتی میکنیم....![]()
امروز دارم میرم مسابقه فوتبال نگاه کنم!!!!![]()
شاید اگه تابستان اینجا انقدر گرم نبود، اون موقع هم نمی اومدم.میدونم آدم پستی هستم...![]()
![]()
دوباره به ترکی یه چیزی گفت که من حدس زدم میگه از کجا اومدی ... جواب دادم... بعد فهمیدم مشغول بو دادن ذرت بوده! وقتی میخواست بره به زور از اون ذرتها برای منهم گذاشت و رفت.... دلم گرفت....
فکر کردم چقدر دلم برای مامان خودم تنگ شده.... ![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:26 توسط نغمه |
تا حالا توی خوابگاه زندگی کردید؟.... اگر نه که امیدوارم هیچ وقت هم پیش نیاد... چون بهرحال زندگی کردن توی یه اطاق 20 متری با یک عددهم اطاقی(که ممکنه روی اعصابت هم باشه)، داشتن آشپزخانه مشترک و... مشکلات خودش رو داره.... اگر هم تجربه اش رو دارید که تا حدودی میدونید من چی میگم . ولی.... مشکلات زندگی کردن درخوابگاه در ایران با اینجا متفاوته یا حداقل برای من متفاوته... البته من خوابگاههای ایرانی رو ندیدم ولی اینطور که دوستان تعریف میکنند،اینجا در مقابل نوع ایرانی اش مثل بهشت برین است. اتاقها تمیزه،هفته ای دوبار نظافت میشه،دو هفته یکبار ملافه ها عوض میشه و کلا سرویس خوبی داده میشه و من کلا با این موارد مشکلی ندارم.... خوابگاهی که من در اون زندگی میکنم از 3 بلوک تشکیل شده :پسرانه، دخترانه و مختلط. البته برای اینکه خواهران و برادران به اتاقهای همدیگه رفت و آمد کنند منعی وجود نداره و مشکل من هم از همینجا شروع میشه... الان فکر نکنید من چون خیلی مثبتم بنظرم اشکالی داره که این طفلان معصوم باهم معاشرت کنند... نه... خیلی هم خوبه... فقط یه جورایی معاشرتشون باعث دردسره! پرده اول: این ترم دو تا دختر اومدن اتاق کنار اتاق منو گرفتن... این دو خواهرمون با دو تا برادر محترم دوستن(هرچهارتا ترک هستند) شبها دورهم هستند ... اولا که این مراسم 20-15 دقیقه،چه بسا بیشتر، طول میکشه. دوما در تمام این مدت من باید به مکالمه ای که البته بعلت ندونستن زبان ترکی هیچی ازش نمیفهمم گوش بدم. مکالمه ای که انگار کنار تخت من انجام میشه... همراه با خنده و جیغ و... وقسمت مشمئزکننده قضیه صدای ماچ و بوسه.... من فقط گوش میدم... پرده دوم ساعت 2 بعدازظهر دارم درس میخونم... صدای خفه حرف زدن یه دختر همراه با جیغ و گریه به گوشم میرسه... چند دقیقه بعد در اطاق روبرو با شدت باز میشه و خواهرمون به شدت داره گریه میکنه و به ترکی یه چیزایی میگه که من فقط تلفن رو از اون وسط تشخیص میدم و صدای یه برادری که سعی میکنه آرومش کنه... من فقط گوش میدم.... پرده سوم ساعت 12 شب اینجا نشستم... یهو از انتهای راهرو صدای جیغ و داد میاد بعد در با سروصدا باز میشه و صدای وسایلی که از اطاق پرت میشه بیرون والبته با صدای جیغ و دادو حتما فحش که خوشبختانه من نمی فهمم.... من فقط گوش میدم.... ومن همچنان دارم گوش میدم......![]()
خب به ما چه؟! من هم اینجا دارم درس میخونم.... ساعت 3-2 صبح یا هر وقت دیگه ای در همون حدود برادرامون میخوان برن... منهم تازه خوابیدم... میان بیرون اتاق و میخوان مراسم خداحافظی رو به جا بیارن:
خداییش کسی اینطوری با اینهمه سرو صدا منو ببوسه باهاش قطع رابطه میکنم!![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:25 توسط نغمه |
وقتي باران به پنجره مي كوبد جاي خاليت ملموس تر است وقتي مه شيشه هاي ماشين را مي ليسد بوران محاصره ام ميكند گنجشك ها جمع مي شوند تا ماشين را از عمق برف بيرون بكشند گرماي دست هاي كوچكت را بياد مي آورم سيگار هايي را كه با هم كشيديم مثل سرباز ها در سنگر نصف تو … نصف من … وقتي باد پرده هاي اتاق را به اهتزاز مي آورد و مرا … عشق زمستاني ات را به ياد مي آورم به باران پناه مي برم تا به سرزمين ديگري ببارد به برف تا به شهرهاي ديگري به خدا تا زمستان را از تقدير من بيرون ببرد چون نمي دانم بعد از تو زمستان … ديروز به عشق تو فكر مي كردم از فكر كردن به اين فكر لذت مي بردم ناگهان قطره هاي عسل روي لبت را به ياد آوردم و شيريني حافظه ام را ليسيدم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:47 توسط نغمه |
اصولا بهاریه نوشتن مرا غمگین می کند. فکر کنم ناشی از همین بیماری نوستالژی است. فکر کنم نوستالژی یک بیماری باشد که احتمالا با رفتن به گذشته درمان می شود و برای بهبود کامل باید سریعا از آن گذشته فرار کرد. نمی دانم چرا هر وقت می خواهم بهاریه بنویسم، جوری می نویسم که خودم هم گریه ام می گیرد. کلی از خوانندگان هم ای میل می زنند یا تماس می گیرند و از این که موفق شدم دم تحویل سال اشک شان را دربیاورم از من تشکر می کنند. هیچ کسی هم نیست که بگوید « اوی! مثلا سال جدید است و ما خوشحالیم، این مزخرفات چیست می نویسی؟» چند سال قبل هم که با صدای آمریکا روابط خوبی داشتم و کلی با آنها خاله بازی می کردم، یک سال یک پیام نوروزی جدی برای شان فرستادم که وقتی پخش می شد، خودم گریه ام گرفته بود. غیر از آنچه می گفتم، حالت و رفتارم هم چنان بود که انگار برکینگ نیوز زلزله بم را می خواستم بدهم، لامصب هر چی مصیبت و بدبختی بود یادم آمده بود. از دیروز هم وقتی به بهاریه فکر کردم، یک چشمم خون شد و آن یکی اشک، برای همین به ذهنم رسید به جای ناله و نوستالژی بهاریه و گرفتن عزای گذشتن گذشته و دل سوزاندن برای سالهای مزخرفی که خوشبختانه گذشت، بهتر است کلی چیزهای بامزه ای را که در این سالها برایم اتفاق افتاده برای تان تعریف کنم. خوشبختانه وقت برای نوشتن نوروزی نامه امسال زیاد ندارم و به همین دلیل مجبورم نوشته ام را جوری بنویسم که خیلی طولانی نباشد و خیلی آزارتان ندهد، دست تان را به من بدهید تا با هم به گذشته برویم، می خواهم شما را با خودم بیشتر آشنا کنم. به دنیا آمدن در نوروز بایراموز موبارک اولسون! عیدی و توپ و کاغذ رنگی اسباب بازی هایی برای ما نان پنجره ای و ویندوز سین سین سین سین سین سین سین سین سرخی تو از من زردی من از تو دخترها سیندرلا، پسرها دربان بانک سپه از اردبیل تا تگزاس نوروزتان مبارک ابراهیم نبوی برگرفته از سایت روزآنلاین www.roozonline.com
هر سال برای تولد بابا جشن می گرفتیم، حتی چهل سال قبل که هنوز جشن تولد اختراع نشده بود و معمولا هیچ کسی روز تولدش را نمی دانست، گاهی اوقات آدمها ماه تولد و بعضی ها حتی سال تولدشان را هم نمی دانستند، شاید به این دلیل که کسی فکر نمی کرد به دنیا آمدنش خیلی تاثیر مهمی در هستی داشته باشد. کلی آدمها بودند که فقط می دانستند روز جمعه به دنیا آمده اند، حالا کدام یک از این 52 تا جمعه، معلوم نبود. خیلی ها هم فکر می کردند جمعه به دنیا آمدند، در حالی که شنبه به دنیا آمده بودند، منتهی چون جمعه تعطیل بود، ترجیح می دادند فکر کنند جمعه به دنیا آمدند. در میان این همه آدم بدون روز تولد، بابای من هر سال جشن تولدش را برگزار می کرد. نه فقط خودش، بلکه بقیه همسایه ها هم تولد پدرم را جشن می گرفتند، حتی مردمی هم که پدرم را نمی شناختند، تولدش را جشن می گرفتند و حتی امروز هم با وجود اینکه سالها از مرگ او گذشته است، هنوز مردم تولدش را جشن می گیرند و جالب است خیلی ها حتی نمی دانند که دارند تولد پدرم را جشن می گیرند. پدرم روز اول فروردین به دنیا آمده بود. خواهر بزرگم هم 24 اسفند به دنیا آمده بود، البته منظورم از خواهر بزرگم رضا شاه نیست، چون او هم روز 24 اسفند به دنیا آمده بود. راستش من هم می خواستم در همان روزهای تعطیلی نوروز به دنیا بیایم، ولی فکر کنم اشتباهی صورت گرفت و من در ماه آبان به دنیا آمدم. می خواهم بگویم که این موضوع خیلی هم تقصیر من نیست، چون واقعا به دنیا آمدن در روز اول فروردین کار سختی است، کاری که پدرم توانست آن را انجام دهد و من نتوانستم. شب تولد بابام مبارک.
برای خیلی ها شاید ترک بودن کار سختی باشد، برای من چنین نیست. حتی زمانی هم که امکانات مثل امروز نبود هم ترک بودن برای من جالب بود. تقریبا در آستارا، که خیلی ها معتقدند خیلی هم جزو آذربایجان نیست و خیلی ها معتقدند اصلا جزو آذربایجان نیست، و واقعا هم جزو آذربایجان نیست، مراسم نوروز با سنت های وحشتناکی برگزار می شود. البته منظورم از سنت های وحشتناک این نیست که در ساعت تحویل سال، عملیات انتحاری اتفاق می افتد یا مثلا فرانکشتین و دراکولا سر سفره هفت سین می نشینند، منظورم این است که همه چیز برای نوروز ترک ها حساب و کتاب دارد، به همین دلیل است که هر کدام از ترک ها به یک شکل این سنت را حفظ می کنند. پدر و مادر من هم یکی از بزرگترین کارهایی که انجام می دادند، حفظ سنت های نوروز بود. ما وقتی بچه بودیم تمام تلاش مان را می کردیم که آن سنت ها را حفظ کنیم، چون واقعا به نفع مان بود و کلی خوش می گذشت، اما از وقتی عقل مان رشد کرد، سنت ها را گذاشتیم کنار. وقتی پدر و مادر فوت کردند، همه چیز عوض شد. سبزی پلو و ماهی تبدیل شد به پیتزای قورمه سبزی، سماق و سمنو استاندارد شد و از مغازه خریده می شد، تخم مرغ ها تبدیل شد به محل بروز هنرهای معاصر شهروندانی که به شکلی احمقانه تلاش می کردند یک سنت خوب را تبدیل به یک چیز مدرن احمقانه کنند. سفره هفت سین که قبلا یکی دو متر دو دو سه متر بود و توی آن می شد گل کوچک بازی کرد، تبدیل شد به یک سینی کوچک که به زور برای بازی شطرنج کفایت می کرد. در این تغییر و تحول بسیار مهم چیزی که از بین رفته بود یک شاید کودکانه بود و چیزی که ایجاد شده بود یک وظیفه شناسی بی دلیل.
وقتی سه چهار ساله بودم ترانه نوروزی « گل اومد بهار اومد می روم به صحرا» بود، در آن سالها هنوز صحرا وجود داشت و ملت عید که می شد می رفتند به صحرا، اما یواش یواش در اواسط دوران جوانی ترانه نوروزی تبدیل شد به « بوی عیدی بوی توپ و بوی کاغذ رنگی» که فرهاد خوانده بود و حالا دو سه سالی است که تبدیل به سرود ملی عید شده، این ترانه فرهاد را که گوش می دهم، به همان اندازه که صدای گذشته را می شنوم، بوی عید و تازگی و سبزی پلو و دود بوته چهارشنبه سوری را حس می کنم، ولی خیلی فکر کردم که « اسکناس تانخورده لای کتاب» چه جوری ممکن است بو بدهد، اما متوجه نشدم.
وقتی چهار ساله بودم، دائی جان عید را آمد پیش ما. این یک اتفاق بزرگ بود. فکر می کنم آن سال در نمین زندگی می کردیم. دقیقا یادم نیست نمین بود یا پاریس یا جایی در حوالی استانبول، خیلی هم فرق نمی کرد. یادم است خواب آلود بودم که دائی جان آمد. با آمدنش زبان رسمی خانه از ترکی به گیلکی تبدیل شد، مادرم و دائی جان گیلک بودند. دائی جان برای همه بچه ها که سیصد چهار صد نفر بودیم، شاید هم کمتر، فکر کنم حدود هفت نفر بودیم، اسباب بازی خریده بود. ساعت هشت شب اسباب بازی ها را گرفتیم، خواهرم یک عروسک سیاهپوست با لب های قرمز گرفته بود و من یک دوچرخه کوچک. همان شب تلاش من و خواهرم برای از بین بردن آن دختر سیاهپوست با آن لبهای قرمز به نتیجه رسید و موفق شدیم در یک عملیات سریع عروسک را تکه تکه کنیم. اما از بین بردن دوچرخه کار سختی بود. یک تپه اطراف خانه مان بود. با دوچرخه از شیب تند پائین آمدم و موفق شدم دوچرخه را دو روز پس از نوروز از بین ببرم. در آن سالها هنوز بلد نبودیم با اسباب بازی چکار کنیم. تمام تلاش من این بود که بفهمم توی آسباب بازی ها چیست، به نظرم می رسید که اگر بشود آن را تکه تکه کرد، می شود به راز آن دست یافت. راز موتورسیکلتی که وقتی روشن می شد دورمان می چرخید، راز عروسکی که موهای پلاستیکی داشت، راز دوچرخه ای که وقتی پدال اش را فشار می دادیم چرخ هایش می چرخید و ما همیشه از این حرکت عجیب شگفت زده می شدیم. البته امروز اوضاع خیلی عوض شده. امروز یک دختر شانزده ساله می تواند در خانه و با استفاده از وسایل ساده ای مثل سیم و باطری و لوله و شلنگ انرژی هسته ای تولید کند. شاید اگر رئیس جمهور در همان سالها ما را کشف می کرد، ما هم می توانستیم انرژی هسته ای را کشف کنیم و الآن این همه دردسر و مصیبت نداشتیم. واقعا دنیا در این سالها خیلی پیشرفت کرده و ایران واقعا تغییرات بزرگی کرده است. واقعا که!
چهار پنج ساله بودم که نان پنجره ای را کشف کردم. هنوز ویندوز کشف نشده بود و هرگز هم فکر نمی کردیم درست در همان سالها که ما تمام تلاش مان را برای کش رفتن نان پنجره ای از اتاق مهمانان نوروزی صرف می کردیم، هزاران کیلومتر دورتر، جوانی به نام بیل گیتس به پنجره خیره شده و دارد به اختراع ویندوز فکر می کند. نان پنجره ای کشف آن سالهای ما بود. تخم مرغ، کمی آرد، شیر، شکر و پودر قند؛ اینها با دست های معجزه گر مامان ترکیب می شد و تبدیل می شد به مایعی رقیق در یک کاسه بزرگ، هفت جفت چشم، خیره به دست های مادر، به قالبی نگاه می کرد که از روغن داغ در می آمد، وارد مایع شیرینی می شد و مایع شیرینی دور قالب بسته می شد و می رفت توی ماهیتابه پر از روغن داغ، در عرض چند ثانیه یک شیرینی خلق می شد، شیرینی ترد و شکننده ای که باید به مهمانخانه می رفت تا مهمانان با ادب تمام و بچه های شان با بی ادبی تمام آن شیرینی ها را ببلعند و ما غصه بخوریم و توی دلمان همه مهمانانی که شیرینی های ما را می خوردند نفرین کنیم. اما ما حق مان را می خواستیم و می گرفتیم. همیشه صدای کودکان بلند بود که « شیرینی های نوروز، حق مسلم ماست.» و این حق، حقی بود که دادنی نبود، بلکه کش رفتنی بود و ما از تمام هوش و خلاقیت مان برای کش رفتن شیرینی ها استفاده می کردیم. کم کم شیرینی فروشی اختراع شد و شیرینی فروشی « بی بی» جای شیرینی های « مامان» را گرفت. اما مامان از رو نمی رفت، هم شیرینی خودش را درست می کرد و هم شیرینی های مغازه های شهر را می خریدیم.
در آن سالها هنوز قرار نبود نفت سر سفره مان بیاید. نمی دانم جمشید بود، کورش بود، هوخشتره بود یا یکی از اشک های اول تا شانزدهم که هفت سین را کشف کرد. یک بازی ادبی با طبیعت، خیلی فکر کردم که داستان هفت سین را اولین بار چه کسی ساخته است. هفت را می توانم بفهمم، بالاخره هفت آسمانی داشتیم و سگ ها هفت جان داشتند و دنیا در هفت روز خلق شده بود و وقتی هم که سرمان با پای مان بازی می کرد هشت الهفت می شد. به همین دلیل بود که هفت را می شد فهمید، ولی این سین را هر کار کردم نفهمیدم. البته فهمیدن اش اصولا کار سختی است. حالا چرا سین؟ پاسخ هرچه بود خیلی در موضوع تغییری نمی داد، سرکه بود و سیب بود و سمنو بود و سنجد بود و سبزه بود و سکه بود و سماق بود. گاهی فکر می کنم احتمالا یک تاجر سنجد با یک تولید کننده سماق و یک سمنوپز در دوره اشکانیان دست به دست هم دادند و هفت سین را اختراع کردند، فکر کنید اگر این کار را نکرده بودند الآن سنجد و سمنو و سماق از بین رفته بود و ما هم مجبور می شدیم برای چلوکباب مان هم به جای سماق از فلفل استفاده کنیم و مصرف چلوکباب هم کم می شد و این غذای مهم ایرانی ممکن بود در طول تاریخ از بین برود. باز خوب شد که از بین نرفت و ما موفق شدیم این هفت سین را که هر روز از یک سفره غذایی دارد تبدیل به یک نقاشی ظریف می شود، حفظ کنیم. البته در سالهای پس از انقلاب نوروز و هفت سین یواش یواش برحسب تغییرات سیاسی کشور تغییر ماهیت داد. از یک طرف مقادیر معتنابهی دعای نوروزی کشف شد و یواش یواش معلوم شد که اصلا نوروز از بیخ اسلامی بوده است، از طرف دیگر دست جمشید و کورش از آستین ساسانیان و سامانیان به درآمد و معلوم شد ایرانیان دوران باستان اولین کاشفان فروتن هفت سین بودند. بتدریج ایرانیان ساکن لس آنجلس کشف کردند که هفت سین در ابتدا هفت شین بود و در جریان حمله اعراب نقاط سه گانه شین مورد هجوم قرار گرفت و تبدیل به هفت سین شد.
تا وقتی انقلاب نشده بود، هنوز چهارشنبه سوری بدرستی کشف نشده بود. در سالهای قبل از انقلاب ما هنوز نمی فهمیدیم به چه دلیل آدم باید شب چهارشنبه آخر سال، سه تا بوته وسط خیابان و بیابان آتش بزند و ده تا آدم گنده دراز دراز از روی آتش بپرند. عجیب بود که پدران ما اصرار عجیبی داشتند که حتما این آتش روشن شود و ما حتما از روی آن بپریم. من مطمئن هستم اکثر آدمها قبل از انقلاب نمی دانستند برای چی باید از روی آتش بپرند و اصولا آتش را روشن کنند. البته به نظر می رسد که مهم ترین دلیل تولید آتش در تاریخ ایران تمایل ایرانیان به اتلاف انرژی بود و تقریبا تردیدی نیست که اگر نفت و گاز و انرژی هسته ای در دوران ساسانیان و اشکانیان کشف شده بود، احتمالا ایرانیان اصراری نداشتند که در یک روز مشخص این همه مواد سوختی را که با آن صدها هزار نفر قرار ربود نان بپزند و کله پاچه و چلوکباب و آبگوشت درست کنند، تلف کنند و احتمالا به جای آن نفت و گاز را از بین می بردند و خیال شان راحت می شد. به نظر می رسد که در تمام آن سالها که پدران ما چهارشنبه سوری را برگزار می کردند، هنوز کسی به این فلسفه انرژی دوستانه این آئین مهم پی نبرده بود. تازه بعد از انقلاب اسلامی بود که مردم ایران فهمیدند چهارشنبه سوری چه کاربرد مبارزاتی مهمی دارد، چطور می شود با استفاده از آن شهر را آتش زد و عملیات انتحاری را در ابعاد کوچک اجرا کرد. تازه فهمیدیم چهارشنبه سوری فقط یک جشن ساده نیست، بلکه یک روش مبارزاتی و نافرمانی مدنی است، روزی بزرگ که میلیونها ایرانی از آن به عنوان عملیات انتحاری، مبارزه مسلحانه در ابعاد کوچک، ایجاد دیسکوی یک روزه خیابانی، مجلس آشنایی دخترها و پسرهای محل، آشنایی با پلیس منطقه استفاده می کنند.
بچه که بودیم همه به شکل عجیبی اصرار داشتند که وقتی می خواهیم لباس نو بخریم، حتما شبیه آدم بزرگ ها بشویم. یک کت و شلوار خاکستری برای پسرها می خریدند که وقتی می پوشیدیم شبیه ماکت نگهبان های بانک سپه می شدیم و یک لباس سفید توری با جوراب سفید کفش قرمز و باقی قضایا برای دخترها که شبیه سیندرلا بشوند. هرجا می رفتیم پر بود نگهبان و سیندرلا. به نظرم در طول تاریخ هنوز لباس بچه ها اختراع نشده بود، بچه ها یا پیژامه می پوشیدند یا کت و شلوار. و نکته مهم این بود که حتما همه باید لباس نو را می پوشیدند و با همان لباس آماده سال جدید می شدند. لباس هایی که از وقتی می پوشیدیم نه می توانستیم بنشینیم و نه می توانستیم بازی کنیم و باید صاف صاف راه می رفتیم. هنوز هم لباس خریدن در آستانه سال نو یکی از واجبات است و اصولا یکی از مهم ترین مسائل نوروزی همین لباس نو محسوب می شود......
تا ابد می شود در مورد نوروز نوشت، اما نمی نویسم، روزهای گذشته معصومانه و ساده از من دور می شوند. فکر کردن به آنها گاهی لذتبخش و گاهی غم انگیز است. ....نوروز چهار سالگی ام در یک روستای خاکی گذشت، نوروز ده سالگی ام در شهر تهرانی که برایم همه چیزش دوست داشتنی و جالب بود، نوروز پانزده سالگی در کرمان گذشت و به شکلی عجیب احساس می کردم نوروز نفس آدم را تازه می کند. نوروز بیست سالگی ام در دانشگاه گذشت، احساس می کردم نوروز در حالی که در آفریقا بعضی آدمها گرسنه اند، خیانت به خلق است. نوروز بیست و پنج سالگی ام در حالی گذشت که خودم پدر شده بودم و سعی می کردم نوروز را برای بچه هایم حفظ کنم. نوروز سی سالگی در حال تولید برنامه طنز برای تلویزیون بودم، نوروز سی و پنج سالگی در اصفهان گذشت، تازه به سفره هفت سین شک کرده بودم و فکر می کردم اگر سبزه ها سبز نشوند اتفاقی نمی افتد. نوروز چهل سالگی ام را با خبر ترور حجاریان گذراندم، با بهنود برای دیدن او به بیمارستان رفتیم. نوروز چهل و پنج سالگی در پاریس گذشت و حالا نوروز باز هم می رسد، در بروکسل، آمستردام، نیویورک، مشهد، تهران، هر تکه از قلب آدم یک جاست. یک آینه در سفره هست که می توانی به آن خیره شوی و تکه هایی از قلب ات را که گم کردی پیدایش کنی.
نوروز 1387
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:59 توسط نغمه |