تبليغاتX
دنیای بلوری

آمیستاد

چند روز گذشته روزهای خوبی نبودند... هیچ اتفاق خاصی نیفتاده فقط احساس شرمندگی میکنم....

یک درس این ترم داشتم(چون حذفش کردم) که استاد برای پروژه آخر ترم از دانشجوها نقد یک فیلم رو میخواد. با فستوس که صحبت میکردم فهمیدم باید فیلم crash رو ببینه چون مضمون تبعیض نژادی داره. برام جالب شد.... از دیواین پرسیدم.... گفت استاد به من یک فیلم معرفی کرده بنام Amistad دارم دنبالش میگردم. رفتیم باهم سفارش دادیم و بعداز ظهرش باهم نشستیم و دیدیم...

فیلم محصول 1997 و به کارگردانی استیون اسپیلبرگ است و جایزه بهترین نقش اول مرد گلدن گلوب را آنتونی هاپکینز در همان سال به خاطر این فیلم از آن خود کرده و البته نامزد اسکار هم بوده. الان نمیخوام از اینکه چقدر فیلم خوبه حرف بزنم نام اسپیلبرگ گویای همه چیزه. موضوعی که باعث شرمندگی من شده داستان فیلمه...

داستان فیلم درمورد برده داری و گروهی برده است که در سال 1839 از افریقا به امریکا برده میشدند. اگر فیلمهای اسپیلبرگ رو دیده باشید میدونید که او در نشان دادن رنج انسانها استاده. یادمه که وقتی فهرست شیندلر رو میدیدم چند بار دستگاه رو خاموش کردم چون دیدن اینهمه رنج خارج از تحملم بود.

در این فیلم هم دیدن رفتار سفیدها با سیاهها، ریختن زنها به اعماق دریا (چون نیروی کار نبودند) صحنه غذا دادن به آنها ُوبدنیا آمدن بچه های دورگه و.... بسیار تاسف بار بود منتها اینبار با حضور دیواین رنج من همراه شده بود با احساس خجالت و شرمندگی... از اینکه رنگ پوستم همرنگ آدمهایی هست که میتونستند انقدر وحشی باشند خجالت میکشیدم.

برام جالب بود در تمام مدت دیواین مثل مجسمه فیلم رو نگاه کرد و نه اون موقع و نه تا همین الان هیچ حرفی درموردش نزده.البته منهم چیزی نپرسیدم. خیلی سخته بخاطر کارهایی که یک عده نزدیک به دو قرن پیش انجام دادند من اینجا و الان باید خجالت زده بشم. با اینکه میدونم او و همه دوستاش میدونند که من بشدت ضد تبعیض نژادی هستم ولی وقتی خودم رو میذارم جای اون فکر میکنم باید ازم متنفر بشه.

توی یکی از سکانسها نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بی اختیار گفتم : Why? نه بخاطر اینکه نمیدونستم چرا؟ این یک عکس العمل ناگهانی بود. دیواین هم همینطور که از اول فیلم ذل زده بود به مونیتور فقط گفت:They are slaves  

 

پی نوشت:اینو نمیتونم نگم: سکانس ابتدای فیلم شاهکار بود.یک برده داره با ناخن یک میخ رو از داخل الوار بیرون میکشه و وقتی بالاخره میخ داره میاد بیرون همراه با خونیه که از انگشتان برده میچکه ....

چند لحظه بعد وقتی برده ها کشتی رو تصرف میکنند همون برده داره شمشیر رو که داخل شکم یک سفید فرو کرده بیرون میکشه و همون صحنه ابتدایی رو تداعی میکنه که چطور آزادی از درون خون به اونها هدیه شد......

!! نوشته شده توسط نغمه | 0:37 | سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 •

یک نصیحت!

 برای یک دوست....

People always told me be careful of what you do
Don't go around breaking young girls' hearts
And mother always told me be careful who you love
And be careful of what you do before the lie becomes the truth

So take my strong advice, remember to always think twice

قسمتی از آهنگ Billi jean با صدای Chris Cornell

!! نوشته شده توسط نغمه | 0:51 | پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 •

آموزش زبان فارسی

شنیدید میگن وقتی میخوای یه زبان جدید یاد بگیری اول فحشهاش رو یاد بگیر؟!!!

اینجا هموطنان ایرانی همه سعی خودشونو در هرچه بهتر انجام دادن این امر خطیر بکار میبرند. چه یاد بدن و چه یاد بگیرن!!!

ترم پیش دو تا از بچه ها که کلاس زبان میرفتند کاری کرده بودند که آدم شرمش میشد از جلوی ساختمان مربوطه رد بشه. هیچ یک از نسبتهای خانوادگی از دست دانشجوهای ترک درامان نبودند بدون اینکه معنی وافعی اش رو بدونند.

کما کان در دانشکده های مختلف انجام این رسالت ادامه داره.

از اونجایی که من بسیار بسیار مثبت و بامحبت هستم.... فقط کلمات مهربون به دوستای کامرونی ام یاد دادم. اولین کلماتی که دیواین یاد گرفته: عزیزم، موش و ماه بوده....

یه شب که با مازیار و فراز رفته بودیم خونشون، موقع برگشتن با دیواین این کلمات رو تمرین میکردیم... فراز که شنید به من گفت: نغمه، جون مادرت رحم کن اینا چیه به بچه مردم یاد میدی چهارتا فحش یادش بده!

منم که حرف گوش کن... دیوونه رو یادش دادم...

این بچه هم مثل طوطی ... روز جمعه تا ماندانا(یکی از همکلاسیهامون) رو دید، گفت: دیوونه!

اونم بهش گفت خیلی بی ادبی!

من نادم و پشیمانم... در جهت جبران حرکت زشتم سه روزه دارم جملات : صبح بخیر، دوستت دارم و برات میمیرم رو باهاش تمرین میکنم.

بچه کلی پیشرفت کرده:روبروی من می ایسته و میگه وقتی اومدم ایران به بابات میگم: سلام بابا، صبح بخیر... 

من: دیواین... خواهش میکنم بقیه اش رو نگو...

!! نوشته شده توسط نغمه | 2:7 | دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 •

واینگونه من ضایع شدم

تا حالا سرکلاس ضایع شدید؟ این چه سوالیه.... حتما شدید.

ولی فکرنمیکنم ضایع شدن سرکلاس توی این سن و سال(نمیگم،خودتون حساب کنید) هیچ شباهتی به نمونه مشابهش در سنین قبل از 18 سالگی داشته باشه. داستان اینه که...

این ترم یه درس دارم در ارتباط با مدرنیزاسیون  در ترکیه و کلا دوران اصلاحات توسط آتاتورک....

استاد این درس یک مرد نژاد افریقایی – امریکاییه ... موجود جالبیه...

جلسه قبل دو تا از دانشجوها presentation داشتند... همه صحبتها تموم شد و تقریبا آخر کلاس بود... یه دختر آلبانیایی توی این کلاس با ما هم کلاسه. انگلیسی اش خوبه ولی لهجه خاصی داره که من خیلی نمیفهمم چی میگه... کلا زیاد هم حرف میزنه. ضمنا یکی از والدینش (نمیدونم کدوم) مسلمونه و اون یکی (بازم نمیدونم کدوم) ارتدوکس...بخاطر همین مرتب درمورد اسلام و مسلمین اظهارنظر میکنه.... بالاخره یه روز بهش میگم که خانم تو صلاحیت نداری آخه....

خلاصه... این خانم شروع کرد به صحبت که بله... قبلا توی خانواده من روزهای تعطیل همه دور هم جمع میشدند... دخترعموها ، پسرعموهاو.... ولی الان اینطوری نیست و از این صحبتها...

من معمولا بخاطر لهجه این خانم مجبورم خیلی دقت کنم بفهمم چی میگه... که همیشه هم نتیجه خیلی رضایت بخش نیست... طبق معمول یه کمی گوش دادم بعد خسته شدم... دیگه به حرفهاش گوش نمیدادم و اصلا حواسم رفت جای دیگه ضمن اینکه خوابم هم گرفته بود.... کاملا فرورفته بودم داخل صندلی و خمار خواب....

صدای دخترک هم کاملا بصورت وزوز به گوشم میرسید....

که یهو.... استاد که درست روبروی من نشسته بود به من گفت: نغمه... ایران در این رابطه چطوریه؟!!

من:..... ای خدای بزرگ درباره چی چطوریه؟اصلا جریان چیه؟

فقط یه لحظه فکر کنید.... واقعا احساس بیچارگی میکردم... صاف نشستم روی صندلی ... یک نگاه مستاصل انداختم به دیواین که کنار استاد نشسته بود و با لبخند منو نگاه میکرد.... بعد فکر کردم توقع داری الان اون چیکار کنه؟ هفت جفت چشم خیره شده بودند به من....

منم شروع کردم به مزخرف گفتن... چون فقط همون ابتدای صحبت رو شنیده بودم درباره اینکه در ایران هم تقریبا همینطوریه و .... یه پرت و پلاهایی گفتم و چون دستپاچه شده بودم با چه انگلیسی داغونی....

هیچ فکر نمیکردم استاد محترم انقدر بدجنس باشه که وقتی میبینه من دارم میخوابم اینطوری به روم بیاره....

ضمن اینکه حرف من که تموم شد استاد گفت:see you next week وکلاس تموم شد.  

!! نوشته شده توسط نغمه | 12:47 | چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 •

LOVE'S DIVINE

'Cause I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name

Oh I don't bend ,don't break
Show me how to live and promise me you won't forsake
'Cause love can help me know my name
.............

زیرا من نیاز دارم به عشق... عشق آسمانی

ببخش منو... اکنون میبینم که کور بوده ام

عشق به من ببخش... عشق آن چیزیه که من نیاز دارم تا بهم کمک کنه نامم رو بشناسم

من خم نمیشم... من نمیشکنم...

به من نشان بده چگونه زندگی کنم و قول بده تنهام نمیذاری

چون عشق میتونه کمک کنه که نامم رو بشناسم....

 

قسمتی از آهنگ عشق آسمانی با صدای Seal برای دانلود به آدرس زیر مراجعه کنید.

دانلود آهنگ

!! نوشته شده توسط نغمه | 14:1 | شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 •

لذت خوردن بستنی!

دیروز حالم بسی عالی بود. هوس پیاده روی کرده بودم بددددد.... به این بچه، مازیار،گفتم بیا بریم، گفت ساعت 7 سفارت ایران طی مراسم باشکوهی! قراره به شاگردان ممتاز ترم پیش جایزه بده. کارت دعوت دارم و از این حرفها.... گفتم برو به سلامت....

ساعت 7:30 خودم راه افتادم و کلی شهرروگشتم.... حوالی ساعت 10 درراه برگشت تلفنم زنگ میزنه... - جانم؟....

- کجایی؟....

- توی خیابون....

- اومدی، یه خبر بده....

- اوهوم......

دو دقیقه بعد دوباره زنگ تلفن....

- هااااان؟...

- ببین، رسیدی یه سره بیا اتاق ما....

- چه خبره؟....

- میخوام یه چیز دوست داشتنی بهت نشون بدم!....

باشه.......

همینطوری که دارم میرم فکر میکنم چیز دوست داشتنی توی اتاق مازیار چکار میکنه؟!

........

جلوی خوابگاه که رسیدم، خودشو میبینم داره میره از لانگ سون مارکت خرید کنه.... با هم میریم..

- مازیار بیا امشب خودمونو تحویل بگیریم یه بستنی بزنیم به بدن!....

- مممممممممم.... باشه...

بعد از کلی مشورت به این نتیجه میرسیم تجربه جدیدی داشته باشیم و محصول جدید مگنوم که یه جور بستنی چوبیه و دبل شکلات رو امتحان کنیم....

توی اتاقیم... دارم بستنی رو باز میکنم....

- چیز دوست داشتنی کو؟...

یه جعبه قرمز روی زمینه.... برام از مراسم باشکوه سفارت ج ا ا میگه ... تازه یادم میافته این بچه اونجا بوده....

- اوه... راستی چی بهتون دادن.... بستنی از داخل بسته اومده بیرون... نگاهش میکنم... عالییییییییی

- جات خالی نغمه.... گفتند میخواستیم بهتون سکه بدیم .... بعد دیدیم تعدادتون زیاده و ما چنینی بودجه ای نداریم.بخاطر همین هدیه های کوچکی براتون تهیه کردیم...

- اوهوم.... هنوز دارم بستنی رو نگاه میکنم... دلم نمیاد گازش بزنم...

- به یه سری جعبه های کوچکی دادند.... توشmemory بود....

- اوهوم... اولین گاز به بستنی.... اومممممممممممم ... مازیار عالییییییی...

-  به یه سری (بچه های دپارتمان مکانیک) جعبه ابزار....

- چه عالیییییییی..... دارم شکلات رو از روی بستنی با لذت گاز میزنم...

- به ما هم اینا.... و جعبه قرمز رو نشونم میده....

شکلات و بستنی توی دهانم قاطیه....

- اوه... چی توش هست؟ ... زودباش....

در جعبه رو باز میکنه.... دارم با لذت وصف ناپذیری بستنی رو گاز میزنم.... چشمم به داخل جعبه س ... یه سری وسایل قروقاطی اون توئه.. مازیار شروع میکنه همینطوری که از داخل جعبه میاردشون بیرون نام میبره.... از بستنی غافل نیستم.... 

- سی دی مطلع عشق: گزیده هایی از رهنمودهای آیت اله خامنه ای... خنده ای کاملا آعشته به شکلات و بستنی.....

- داستان سیستان: ده روز با رهبر ....

- قبله نما!

- دی وی دی نورالجنان.... یه گاز به بستنی.... دارم لذت میبرم....

- جانماز زیپدار! این ته تکنولوژیه.... چه شکلاتی....

- کارتون یوسف، عزیز مصر!!!... صدای خنده مون قطع نمیشه....

 -گز اصفهان....

- فیلم میم مثل مادر!؟.... جهت لذت بیشتر شکلات و بستنی رو دارم با لذت میجوم....

- مقدار متنابهی کارت تبریک !....

همینطور که مخلوطی از بستنی و شکلات داخل دهانم درست کردم ومیخوام لذت وافری از خوردنش ببرم چشمم میافته داخل جعبه به عنوان روی کتاب: آشپزی آسان یا چگونه دل همسر خود را بدست آوریم؟!!!!

 

نصف اتاق رو شکلات برداشته....

 

پ ن: آقا جون مادرت بلد نیستی تشویق نکن.

 

!! نوشته شده توسط نغمه | 20:40 | جمعه ششم اردیبهشت 1387 •

فراموشی

داریم خداحافظی میکنیم.........

از در آپارتمان میایم بیرون....

روی پله ها می ایسته.... تکیه داده به دیوار........

روبروش می ایستم...... یه دستشو میذاره دور کمرم و بدنم رو میکشه طرف خودش......

گرمای بدنش رو احساس میکنم....... دوباره دلم میخواد در آغوشش باشم.......

با دست دیگه ش موهامو از روی صورتم میزنه کنار.........نفسش به صورتم میخوره....

لباش....... گرم و طولانی میبوسه.... از اون بوسه ها که نفست کم میاد ولی دلت نمیخواد تموم بشه..........

نگاهش تا عمق وجودمو میلرزونه.... چقدر دوست داشتنیه.... مژه هاش کوتاه ولی برگشته س و چشماش تاریک تاریک........ همیشه انگار یه قطره اشک در مرز سرازیر شدنه ولی هیچ وقت نمیچکه.....

صورتش جدیه.... همینطور که چشم دوخته به ته نگاهم میگه: تو هیچ وقت نمیتونی منو فراموش کنی..... یادت باشه بهت چی گفتم..........

!! نوشته شده توسط نغمه | 2:17 | جمعه ششم اردیبهشت 1387 •

دوستان خوب

دوشنبه ... از کلاس اومدم .... خیلی خسته ....

دراز کشیدم و فکرهای مختلفی از ذهنم می گذشت ....

به دو هفته گذشته فکر میکردم .... به روزهای گذشته... به شب قبل....

برای همه مون بیش و کم پیش میاد ... این دوره های تناوبی حال بد و خوب... هرچی احساساتی تری دوره های تناوبت بیشتره....

دراز کشیدم...  دارم فکر میکنم.... وقتی یه اتفاق بد برات میافته از همه زندگی خسته میشی.... یاد همه ناکامیهای زندگیت میافتی.... فکر میکنی بسه انقدر که کشیدی.... دورویی،خیانت،تهمت، دروغ و....

دارم فکر میکنم..... یک کمی منصف باش، در مقابل انرژی منفی که دریافت کردی، توی همین دو هفته چقدر انرژی مثبت گرفتی؟.... فکر میکنم.... حساب میکنم.... نه.... محبت، عشق، دوستی کم نبوده.... به خودم میگم پاشو بنویس.... خستگی اجازه نمیده....

همینطور که دراز کشیدم، سرانگشتی حساب میکنم:

باید یک پروپوزال مینوشتم.... میرم آفیس یه دوست.... کمکم میکنه.... میگم میخوام برم کتابخونه مقاله پیدا کنم... کارش رو رها میکنه همراهم میاد....

دو روزه حالم خوش نیست... زنگ میزنم به یه دوست دیگه.... گوشی رو میذاره و دو دقیقه بعد توی اتاقمه.... بریم دکتر.... نه فعلا تحمل میکنم....

موقع رفتن سفارش میکنه: هرساعتی تا صبح احساس کردی لازمه زنگ بزن، هرساعتی....

فردا سرکلاس واقعا خوب نیستم، تلفن میکنم... بریم بیمارستان.... میریم و تنهام نمیذاره....

شب تلفنم زنگ میزنه:       Hello baby,are you better now

گوشی رو یکی دیگه میگیره:Nagh, get well soon.We need you.

دارم دنبال خونه میگردم برای اجاره... تلفن زنگ میزنه... نگران نباش، هرجا برای خودمون بگیریم یکی هم برای تو میگیریم نزدیک خودمون باشی....

دارم درس میخونم.... داری چکار میکنی؟.... توضیح میدم که دارم میخونم و مینویسم بعد هم باید تایپش کنم..... بذار بیام کمکت کنم. من تایپش میکنم...

یک شنبه شبه.... من دارم مینویسم و اون هم داره تایپ میکنه... تلفنم زنگ میخوره...

Hello,moosh, have you finished your studying?

No, I'm writing and Maziar is typing.

Ok baby, you are tired, come here and take a piece of chicken, then go back. Shak says if you don't come, I'll be angry.

Ok, I'll come.

دراز کشیدم .... دارم فکر میکنم... اینهمه محبت... اون هم بدون توقع.... بدون هیچ دلیلی جز دوستی.... هیچی پشت اینهمه عشقی که دریافت کردم نیست جز یه دوستی صادقانه....

باید بلند شم بنویسم.... خستگی اجازه نمیده....

امروز صبح.... دارم حاضر میشم برم بیرون. یه سر به وبلاگم میزنم. از دیدن کامنت گیتا شوکه میشم. یه سر میرم وبلاگ اقای آسایش و میبینم..... علتش رو کاملا درک میکنم....

در آخرین لحظه میلهامو چک میکنم... یه میل دارم:

نغمه جان در مورد موضوع paper ات چند نمونه پرسشنامه پیدا کردم برات فرستادم. اگه اینها کافی نبود بگو بازم میتونم پیدا کنم....

آخرش هم اضافه کرده: مراقب دوست داشتنی ترین آدم دنیا باش!

قلبم از عشق لبریز شده.... یاد دو هفته اخیر میافتم... به خودم فکر میکنم و رنجیدگیم.... به آقای آسایش و اینکه الان چه حالی داره....

با خودم فکر میکنم در مقابل عشقی که اطرافیانمون اینطور بی دریغ نثارمون میکنن، نهایت کم لطفیه در مقابل بی انصافی یک نفر کم بیاریم و همه چیز رو سیاه ببینیم.

همه وقتی خوب فکر کنیم میبینیم محبت دوستهای واقعیمون نمیذاره حساب بانکی قلبمون خالی بشه وکم بیاریم.

از خوابگاه میزنم بیرون... هوای خنک صبحگاهی رو نفس میکشم.... استاد نوری داره توی گوشم میخونه.... قلبم از عشق سرشاره......

!! نوشته شده توسط نغمه | 23:21 | سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 •