روز میلاد من
تولدم مبارک!
گویا در زندگی دیگری که داشته ام زنی بوده ام که در جنوب استرالیا متولد شده و کارم هم حفاری بوده است!!! خدارو شکر مثلا کرگدنی در جنگلهای افریقا نبودم.![]()
(اگر به تناسخ اعتقاد دارید و میخواهید بدونید قبلا چی و کجا بودید میتونید اینجا پیداش کنید.)
روز تولد برای هر کسی معمولا با روزهای دیگه متفاوته. امروز من کاملا یک روز پرهیجان و احساساتی بوده که هنوز هم که البته دیگه فرداست، ادامه داره.
صبح به محض اینکه از خواب بیدار شدم، آنلاین شدم. کامنت خصوصی و آفلاین از دوستان قدیمی برای تبریک و البته یه تبریک از یه دوست جدید که کلی غافلگیرم کرد.(ممنون)
امروز مصادف شده با رفتن مازیار به ایران. سعی کردم وقتمو باهاش بگذرونم. بعد از اینکه با هم بودیم و جاهای مختلف رفتیم، برگشتیم خوابگاه. بهش گفتم تا تو جمع و جور میکنی من میرم اتاقم دوباره میام یا اگه میخوای بخوابی همین الان خداحافظی کنیم. با کمال تعجب لب و لوچه شو جمع کرد که یعنی نه الان نه...
واقعا متعجبم. این بچه اصولا دلش برای کسی تنگ نمیشه ولی امشب رسما دلتنگی میکنه برای روزهایی که اینجا نخواهد بود. منم البته نگران اون روزها هستم. با وجود این فاصله سنی 12 ساله بین ما ولی یه ارتباط عجیب و دوست داشتنی با هم داریم.......
رفتم و تا لحظه تحویل اتاق با هم بودیم... بازهم خداحافظی....
این خداحافظی روز تولدم هم دست از سرم برنمیداره....![]()
پی نوشت۱: یه عالمه تشکر از همه دوستان که تبریک گفتندو به یادم بودند.
پی نوشت۲: یه هدیه عالی گرفتم... از یکی از درسهام که خیلی هم ازش میترسیدم نمره A گرفتم.....![]()
![]()
هوش سرشار منو میبینید؟!!! الان منهم از طرفداران پروپاقرص آتاتورک هستم و کمالیست بحساب میام
مرد!! خوبی بوده باعث میشه آدم A بگیره![]()
یه پست فوتبالی
از سر شب چندتا مورد توی ذهنم بود که دلم میخواست بنویسم، آخر به این نتیجه رسیدم چون فضا خیلی فوتبالیه چرا من درباره اش ننویسم؟! دوره آخر زمون شده... می بینید؟ منم درباره فوتبال می نویسم!!!![]()
البته قضیه مدح و ستایش فلان تیم و ناله و نفرین بر تیم دیگه نیست چون اصولا من این حرفها حالیم نیست. این هم که میدونم فضا مملو از عشق به فوتباله از لرزه هاییه که بعد از هر گل اتاق ما تحمل میکنه.![]()
چند شب پیش با مازیار رفتیم همین کافه زیر خوابگاه جای شما خالی پیتزا بخوریم... البته این جای شما خالی کاملا تعارف و ایرانی بازی بود.چون من به این نتیجه رسیدم که ترکها اصولا پیتزا بلد نیستند درست کنند...
حالا... کجا بودم؟... آها... ما نشسته بودیم بیرون ... در مدتی که ما منتظر بودیم رفت و آمدهای مشکوکی در جریان بود از مدیر و صاحب خوابگاه تا خدم و حشم... که البته ما بهیچوجه توجه نکردیم تا اینکه دیدیم یک جماعتی دونه دونه اومدند و صندلیها رو از پشت میزها برداشتند و محوطه جلوی میز ما تبدیل شد به سالن سینما و ما تازه متوجه شدیم که بازی فوتباله بین ترکیه و سوییس و این رفت و آمدها بخاطر سرهم کردن پروژکتور و دیدن بازی بوده... خلاصه بازی شروع شد ما هم مشغول تناول پیتزا بودیم که دیدیم ملت دونه دونه میان و چون جلوتر از میز ما جا نیست صندلیهاشون رو میذارن پشت سر ما و مینشینند بطوریکه بعد از چند لحظه صحنه بسیار خنده دار بود. تصور کنید که یه عده ای خیلی جدی دارند فوتبال نگاه میکنند و دو نفر اون وسط خیلی جدی در حالیکه پشتشون به پرده نمایشه دارند پیتزا میخورند....
به مازیار گفتم پاشو یواشی از این بغل بریم دارند بد نگاهمون میکنند....![]()
........
امشب داشتم از بیرون می اومدم... از جلوی ردیف پنجره های طبقه همکف که رد میشدم دیدم که فوتبال داره شروع میشه و درست قبل از اینکه وارد ساختمون بشم توی یک اتاق یه صحنه بسیار جالب دیدم:
سرود ملی ترکیه پخش میشد و تلویزیون تصویر بازیکنان ترکیه رو نشون میداد... دختری که تنها توی اتاق بود به احترام سرود ملی ایستاده بود... من وارد ساختمون شدم و شنیدم که وقتی سرود تموم شد صدای دست زدن از بسیاری از اتاقها شنیده شد.
چندتامون وقتی توی خونمون تنها نشستیم به احترام سرود ملی ج ا ا از جامون بلند میشیم؟!
روزهای واپسین
این روزها، پره از رفتارهای عشقولانه....
همون شب کذایی که پست قبل رو نوشتم یه تلفن داشتم از ایران.... از یه دوست... بعد از مدتها صداش رو شنیدم، تولدم رو تبریک می گفت البته یک هفته زودتر... این از اون کارهاییه که فقط اون ممکنه انجام بده. بهرحال اگه اینجارو میخونی ممنون بچه....
صبح فرداش با زنگ تلفن بیدار میشم... فرازه: نغمه، من فردا صبح دارم میرم ایران....
میرم پیشش... کلی گپ میزنیم.... برای ناهار هم میریم رستوران چینی نزدیک دانشکده مکانیک... اینم از اون کشفهای فرازه... برمیگردیم .... میگم دوباره شب میام پیشت....
شب میرم خوابگاه پسرها.... شایان رو میبینم... میگه که پس فردا دارم میرم... فردا برای خداحافظی میام... هستی؟ ... آره بچه هستم....
با فراز خداحافظی میکنم....
امروز رفتم خونه دیواین... بونی فیس(هم خونه ش) داره میره انگلیس.... خداحافظی میکنیم....
شاک (هم خونه دیگه ش) اولین چیزی که میپرسه اینه که کی میری ایران... وقتی میگم نمیرم، از خوشحالی میپره بغلم میکنه...
میگه خیلی خوشحالم که تو هیچ جا نمیری.... ![]()
نمردم یکی از موندنم خوشحال شد.تا الان به هرکی گفتم میخوام بمونم غر زده بود... مخصوصا یکی که هنوز هم داره غر میزنه....
عصری که دارم برمیگردم، پرنده توی محوطه دانشگاه پر نمیزنه....
به هر آشنایی که میرسی، اولین سوال من اینه: کی داری میری؟ و جواب اون اینه: میخوای بمونی چه کار؟
خدا بده برکت.... تا 26 جون که آخرین کسی که من میشناسم خواهد رفت... همین بساطه.... خداحافظی و مقدار متنابهی بغل و ماچ و بوسه....
توی کمتر از یکسال به اندازه همه عمرم خداحافظی کردم.... پوستم کلفت شده... دیگه خیلی احساساتی نمیشم .......
من همچنان حالم خوبه و روحیه ام عالی...![]()
سه ماه دیگه میتونیم بیاییم به این پست یه سر بزنیم....
آزادی!!!!!!!!!!!!
من به زندگی عادی برگشتم....
آزادی.....
خیلی جالبه هر وقت امتحان دارم (وداشتم) یاد همه کارهای عقب افتاده زندگیم می افتم از خرید جوراب گرفته تا شستن سرویس بهداشتی منزل.... و همه شون هم به نظرم خیلی مهم میان ....
خلاصه هر کاری که درس خوندن رو به تعویق بندازه....
انقدر به تعویق میافته تا شب امتحان میرسه و مجبوری به طرز احمقانه ای با سرعت نور درس بخونی تا برسی.... چشمات درآد.... تنبل....
نتیجه میشه اینکه روز آخر از بی خوابی و فشار زیاد روی پات بند نیستی....
دوست داری پروژه رو بزنی توی سر استاد و بهش بگی خیلی نامردی اگه منو بندازی....
بعد که اینکارو کردی یا بدلیل اینکه نمیدونی نامردی به انگلیسی چی میشه هیچی نگفتی و مثل بچه آدم داری برمیگردی.... یه حالی داری.... حتی فکر میکنی گور باباش... ....ن لقش... اگه بهم F داد....
از صبح چندین بار پشت مونیتور چشمام از شدت خواب بسته شده.... اخلاق .... سگی....
الان هم جملات جلوی چشمام می رقصن ولی دلم نمیاد بخوابم.... بدم نمیاد همین الان برم ساحل قدم بزنم....
بچه پررو ....
نتیجه اخلاقی: وقتی داری از خستگی میمیری خیلی بی تربیت میشی.... برو بخواب...
.......
قبل از خواب: کسی میدونه نامردی به انگلیسی چی میشه؟
این جمله خیلی کلیدیه!!
رفتن یا نرفتن مسئله این است!
چند روزه میخوام این پست رو بنویسم به دلایل مختلف نتونستم تا امشب...
تا همین امروز ساعت 10 صبح قرار بود که بعد از امتحانات برای تعطیلات برگردم ایران... یعنی اولش قرار نبود بعدا قرار شد... هاااا... خیلی پیچیده شد؟...![]()
از یک ماه پیش دنبال خونه میگشتم برای ترم بعد... دیگه تحمل توی خوابگاه زندگی کردن و موجودی بنام هم اتاقی رونداشتم. تنهاییم رو میخواستم... از همون موقع هم تصمیم گرفتم که اگر خونه گرفتم برنگردم ایران. به چند دلیل... یکی اینکه وقتی خونه رو از اول جولای اجاره میکنی خب پولشو دادی خیلی احمقانه س اول جولای بلیط بگیری بری ایران و 3 ماه اونجا بمونی بعد بیای برای 3 ماه پول شارژ و... بدی...
دوم اینکه چون خونه اجاره کردی بهتره پول بلیط هواپیماتو صرفه جویی کنی
سوم اینکه وقتی دل خوشی از ایران نداری برای چی باید بری 3 ماه اونجا بمونی حرص بخوری؟
چهارم اینکه منی که کسی منتظرم نیست (البته بغیر از خانواده ام:پدر،مادر و خواهرم) انگیزه ای برای رفتن ندارم.
اونایی هم که گفتم دلشون تنگ میشه ولی همونی رو میخوان که من راحت ترم و....
خونه با قیمتی که من میخواستم پیدا نشد که نشد...
دیگه تصمیم گرفتم برگردم به چند دلیل: اول اینکه اگر بمونم، خوابگاه برای دو ماه 400 دلار میخواد خب پول که علف خرس نیست، اگر هم هست توی زمین ما خشکسالی اومده خرسها دارند از گرسنگی میمیرند....
دوم اینکه خانواده محترم رو میبینم که دلم تنگ شده...
سوم اینکه اینجا تنها نمیمونم، چون همه دارند میرن...
چهارم اینکه میتونم خیلی از چیزایی رو که لازم دارم از ایران بیارم... پنجم اینکه با دوستان محترم میرم مسافرت، کمی سینما و مهمونی و تفریحات سالم دیگر...![]()
در تعطیلات آخر هفته تصمیم قطعی گرفتم که دوشنبه برم و بلیطم رو confirm کنم.... بعد اون 10% عقل رو بکار انداختم و گفتم چهارشنبه که مجبورم برم بانک بعدش میرم دفتر هواپیمایی... چون هوا بس ناجوانمردانه گرم است... جای همه خالی...
امروز رفتم بانک موقع برگشتن تلفنم زنگ زد و خبر که.... بعله ... یه خونه پیدا شده عصری بیا قرارداد ببند...
به این ترتیب از جلوی دفتر هواپیمایی گذشتم...
الان یه کمی گیجم و دچار احساسات متضاد... خوشحالم بخاطر خونه... بخاطر داشتن تنهایی و حریم خصوصی ام.... خوشحالم که نمیرم ایران و خیلی چیزها رو نمی بینم.... یه کمی،فقط یه کمی ناراحتم بخاطر دلتنگی برای کسانی که دوستشون دارم .... یه کمی نگرانم بخاطر اینکه تقریبا همه کسانی که میشناسم تابستان اینجا نخواهند بود.حتی فستوس، دیواین، جان و بقیه برای تعطیلات میرن انگلیس... من تجربه تنها بودن برای مدت طولانی داشتم و اذیت نشدم، البته اون موقع شرایط دیگری داشتم الان نمیدونم واقعا.... ![]()
ضمنا همه میگن تابستان اینجا کشنده س و من باور میکنم چون همین الان هم داریم ذوب میشیم...
بهرحال زندگی یعنی همین... دغدغه های متفاوت و متضاد... همه اینها در کنار حس تغییر مکان ،یه تجربه جدید،یه تنوع که من عاشقشم... خیلی مهم نیست.... ضمن اینکه فعلا نوشتن پروژه های پایان ترم خیلی اجازه نمیده از این حس دوست داشتنی لذت ببرم.![]()
بهرحال امیدوارم 3 ماه بعد هم همین 10% عقله هنوز سرجاش باشه... من آدم قانعی هستم بیشتر نمیخوام...


