"پس تکلیف عشق چی میشه؟"

ساحل... دریا... قایق... علی عابدینی از توی آب می کشدت بیرون، ولی اینبار میگه:
دیگه نفس نمیکشه....
کارگردان محبوب ما!!
توی این چند وقت فرصت کردم و فیلمهای کمی قدیمی تر ایرانی رو که سالها پیش دیده بودم رو دوباره دیدم. من عادت دارم به اینکار... کتابها یی رو که قبلا خوندم یا فیلمهایی رو که قبلا دیدم توی حال و هوای دیگه ای باز بینی میکنم... نتایج جالبی هم میگیرم....
این میون از مخملباف دوتا از فیلمهای خوبشو دیدم: ناصر الدین شاه، اکتور سینما و سلام سینما. مخملباف برای من یادآور خیلی چیزاست.... فارغ از مرام و مسلکی که داشته و همه میدونیم... یادآور دهه شصت، مجله فیلم، یاداور سینما رفتن با پدر... پدرم اون سالها فیلمهای مخملباف رو تحسین میکرد و عاشق دستفروش و عروسی خوبان بود. یادمه بایسیکل ران رو با خواهر بزرگم و پدر در سینما شهر فرنگ خدابیامرز دیدیم و من عاشقش شدم... بعد هم در دوران دانشجویی پاتوقمون با دوستان سینما عصرجدید بود و ناصرالدین شاه، آکتور سینما، سلام سینما و گبه...
چه حیف که هرکدوممون (چه جمع خانوادگی ما و چه مخملباف) الان در یک گوشه از دنیا هستیم و از اون روزها فقط خاطراتی باقی مونده....
بگذریم.... بعد از دیدن اون دوتا فیلم نسبتا قدیمی که کلی باهاش خاطره دوره کردم و مرتب متعجب شدم که یعنی میشه کسی انقدر خوب فیلم بسازه! و یعنی چه؟! چند شب پیش(متاسفانه!) فریاد مورچه ها رو دیدم...
کلا که من خیلی سردر نیاوردم منظور مخملباف چی بوده ... متعجبم از اینکه کسی که ناصرالدین شاه... رو میسازه: اینکه چگونه بطور ضمنی تحول سینمای ایران رو نشون میده... چگونه نشون میده اینکه نویسنده سرش زیر تیغ است چیزی نیست جز ستایش از اهمیت و ارزش سینما و... انتخاب درست وبجا و باوسواس بازیگران...
ویا در سلام سینما که به مناسبت صدسالگی سینما ساخته شده وبیننده تا پایان فیلم نمیدونه با فیلمی مستند سروکار داره یا داستانی... فیلم تصویر جذابی از نقش تاثیرگذار اسطوره سینما به ویژه سینمای غرب در فرهنگ ایرانی ارائه میدهد...
ولی فریاد مورچه ها بشدت مایوس کننده بود... اولا بازی دو بازیگر اصلی فیلم بشدت بد که نه افتضاح و کاملا روی اعصاب بود. خانم لونا شاد با اون انگلیسی صحبت کردن با لهجه فارسی و بازی منفعلانه اش و آقای محمود شکرالهی با اون بازی مصنوعی ... نمیدونم مخملباف اینارو از کجا پیدا کرده یا چه فکری کرده و حتی اصولا فکری کرده؟! از آدمی با اون وسواس برای انتخاب بازیگر بعیده...
کلا چیزی که من فهمیدم اینه که این خانومه همونطوری که خودش میگه دنبال انسان کامل میگرده و معجزه و فیلم میخواد بگه که در عین حال که هیچ انسان کاملی وجود نداره هریک از ما یک انسان کاملیم و هیچ معجزه ایی وجود نداره ولی هریک از ما معجزه هستیم... ولی فیلم بشدت دچار لکنته بهیچ وجه بیننده رو درگیر نمیکنه حتی در سکانسی که قراره اوج فیلم باشه و اون آقاهه فریاد مبکشه بیشتر خنده تون میگیره...
این فقط نظر من نیست چون این فیلم رو خونه یکی از دوستان دیدم و اونها هم نظرشون همین بود. اگر کسی فیلم رو دیده اینجا نظرشو بگه اگر هم ندیدید، دیدنش برای یکبار بد نیست حداقل برای ناامید شدن!!!
حدود یکسال پیش که برنامه شب شیشه ای در ایران پخش میشد، رضا رشیدپور از ابراهیم حاتمی کیا درباره مخملباف پرسید... حاتمی کیا فقط یک جمله گفت: خدا عاقبت همه مون رو بخیر کنه!
منم میگم: خداوند عاقبت کارگردان محبوب جوونیهامون رو بخیر کنه...

اندر حکایت خواستگاری و زبان انگلیسی
الان به من نگید این دوتا چه ربطی بهم داره، توضیح میدم، شما هم متوجه میشید خیلی هم خوب ربط داره.
گفته بودم که فستوس رو پیچوندم... یادتون که هست... ولی خب همه میدونند که تا ابد نمیتونی یک نفر رو بپیچونی. درنتیجه قراری گذاشتیم و همدیگرو دیدیم... از نظر من مثل همه دفعه هایی که همدیگرو دیده بودیم. ولی اون....
اینجا یه توضیحی باید بدم. برای خانومها، وقتی اونی که دوستش دارند ازشون خواستگاری میکنه، خب کلی ذوقمرگ میشن و قند توی دلشون آب میشه....
وقتی اونی که ازش متنفرند ازشون خواستگاری میکنه، حالت تهوع میگیرن و میخوان سربه تن طرف نباشه که خواستگاری کنه...
ولی اگه یکی ازشون خواستگاری کنه که هیچ فکری درباره اش نمیکنند و اصولا بودن و نبودن طرف هیچ فرقی بحالشون نداره شرایط خیلی مضحک خواهد بود. یعنی طرف داره خیلی جدی و با اضطراب و هزار امید و آرزو صحبت میکنه و خانوم مورد نظر نمیدونه چکار کنه که نزنه زیر خنده...![]()
الان میتونید تصور کنید که منهم در همین وضعیت رقت بار بودم به علاوه یک مشکل دیگه مزید برعلت شده بود و اونهم زبان انگلیسی بود. اصولا من فکر میکنم انگلیسی زبان بسیار احمقانه ایه...
این بچه بعد از کلی حاشیه گفت: You are the sweetest woman that I have seen in this island!
خب راستش این جمله کلی به مزاقمان خوش آمد معمولا مرد ایرانی برای خواستگاری از چنین جمله ای استفاده نمیکنه... بعد هم گفت:
I like you wear my ring!!! ببینید الان دو تا مشکل وجود داره: یکی اینکه هیچ مرد ایرانی برای خواستگاری نمیگه من دلم میخواد تو حلقه منو دستت کنی!! دوما اینم شد زبان آخه؟!
اگه بخوای کلمه به کلمه ترجمه اش کنی میشه: من دلم میخواد تو حلقه منوبپوشی!!!! آخه حلقه پوشیدنیه؟ بعد هم با خوشحالی گفت که امیدواره ما بتونیم ترم بعد باهم نامزد بشیم!!!!!!!!![]()
تا حالا کسی انقدر خارجی ازتون خواستگاری کرده بود؟
حالا توضیح نمیدم که من با چه مشقتی در حالیکه میخواستم جلوی خندیدنم رو بگیرم( خیلی پستم؟
) توضیح دادم که من نمیتونم اینکارو بکنم چون اصولا نمیتونم با کسی زندگی کنم و میخوام تنها باشم.... البته فکر نمیکنم که اون خیلی درک کرده باشه که من چی گفتم...
پی نوشت: این آقایان در خراب کردن روابط دوستانه تخصص دارند. معلوم نیست از این به بعد ما چه جوری باید توی یه کلاس با هم بشینیم؟![]()
Cast away
این روزها احساس میکنم چاک نولان هستم!! فقط آقای ویلسون رو هنوز پیدا نکردم...
فیلم Cast away رو دیدید؟ احتمالا همه دیدند. چندین بار از تلویزیون ج ا پخش شده. فیلم بسیار خوبیه با بازی بسیار خوب هنرپیشه مورد علاقه من، تام هنکس...
یه جورایی رابینسون کروزوئه معاصر ولی من این داستان معاصر رو بیشتر میپسندم...
گیرم که نولان سرکار نمیرفت، اینترنت نداشت و....
ولی همون حس رو دارم... تعطیلات آخر هفته رو(سه روز) کلا حرف نزدم. یعنی کسی نبود که باهاش حرف بزنم... ارتباطم با زبان فارسی همین وبلاگستانه...
جالبه که خیلی ناراحتم نمیکنه این وضع... امروز فستوس برام sms فرستاد که بعدازظهر باهم بریم بیرون، پیچوندمش... میدونم کار بدیه ولی واقعا حوصله یه آدم دیگه رو ندارم... ترجیح میدم مثل چاک یه آقای ویلسون پیدا کنم... که اون نتونه حرف بزنه...

خیلی چیزا ما ایرانیها رو کشته...مثل تعارف، اونم از نوع شاه عبدالعظیمی اش(چه عبارتی!) برای همه مون پیش اومده... اصلا شرایط پذیرایی از مهمون نداریم ولی به زور من بمیرم و تو بمیریم مردم رو میبریم خونمون ، یا یه دونه آبنبات دستمونه به ده نفر تعارفش میکنیم. آخه چه جوری این ادما باید اون اب نباتو بخورن؟! خوشبختانه ایرانیها به این نوع تعارفات عادت دارند و هیچکس جدی نمیگیره. ولی وقتی میری یه جایی که کسی از این شوخیها نداره مشکل پیدا میکنی. البته بعد از چندتا تجربه ناخوشایند درست میشی...
مثلا ترم قبل توی ساعت تنفس من یک لیوان قهوه دستم بود، دیواین اومد نشست پهلوم... منم به روش کاملا ایرانی بهش گفتم میخوری؟ اونم لیوانم رو گرفت و کرد توی حلقش(منظورم اینه که از قهوه خورد و بقیه اش رو بهم داد
) حالا تصور کنید که شما یه آدمی هستید مثل من که دوست ندارید هیچ چیز دهان زده ای را، ولو اینکه طرف خواهرتون هم باشه، بخورید... چه حالی میشید؟ ![]()
از این موارد بگیرید تا خیلی چیزای دیگه...
یکی از موارد خیلی مهم که باز هم مارو کشته!و این روزها باهاش سروکار دارم روابط رئیس و مرئوسی در مرز پرگهر ما و اینجاست... البته فراموش نکنیم که اینجا قبرسه و اینا هم ترکن... منظ.رم اینه که مثلا توی سوئیس زندگی نمی کنیم....![]()
اول این توضیح رو بدم (البته فکر میکنم تقریبا همه میدونند) که اصولا اینجا نام خانوادگی خیلی کاربرد نداره. همه همدیگرو با اسم کوچک می شناسن و صدا میکنن دقیقا برعکس ما.... شاید یکی از دلایلی که محیط کار اینجا اون سنگینی جو کاری در ایران رو نداره همینه.
من 11 سال توی ایران کار کردم ... ما بشدت در محیط کارمون درگیر القاب و الفاظ مثلا احترام آمیزیم... مثل اقای مهندس و آقای دکتر. انقدر که خود طرف هم وقتی زنگ میزنه یه جا و میخواد خودش رو معرفی کنه میگه من دکتر فلانی هستم.... این یعنی تو باید دوبرابر بقیه به من احترام بذاری...![]()
این موضوع انقدر مهم و نهادینه س که به داخل خونه ها و مهمونیهامون هم رسیده... حتما همه توی خانواده هاشون دارند ار این نمونه ها... خانم مهندس... آقای دکتر... بفرمایید چایی....![]()
یا اینکه مدیر یک هیولاییه که وقتی حضور داره هیچکس نباید نفس بکشه... البته خداییش من جاهایی که کار کردم مدیرهای خوبی داشته و رابطه مون هم حسنه بوده ولی کم و بیش این جو سنگین وجود داره.
اینجا، همونطوری که گفتم رئیس من یک خانومیه که اسمش شریفه س و طبعا منهم فقط بهش میگم شریفه.... مدیر کتابخونه (همونی که بهم زنگ زده بود) اسمش احمده و ما بهش میگیم فقط احمد... نه آقای احمد نه احمد آقا... کلی هم خوشحاله.... پریروز آخر وقت اومد بالا یه کم با شریفه شوخی کرد و با صدای بچه گانه باهاش حرف زد
بعد هم همینطور که داشت میرفت پایین یه آهنگ ترکی رو بلند میخوند(الحق که صدای خوبی هم داره) من و شریفه با آسانسور رفتیم پایین و طبقه همکف دوباره دیدیمش... شریفه شروع کرد ادامه آهنگ رو به خوندن و او هم همراهی میکرد... بقیه کارکنان هم در حال ترک کردن محل کار بودند و لبخند میزدند...
حاضرم قسم بخورم هیچی از جنبه های مدیریتی و ابهت این آقا کم نشد...![]()
باعث تاسفه که این چیزها رو ترکها هم فهمیدند ولی ما.... ![]()
منزل نو
آقا، من اسباب کشی کردم.(به این آقا خیلی توجه نکنید،این کلمه در فرهنگ لغات من وقتی بکار میره که میخوام یه خبربدم) الان خب خوشحالم همینطوری الکی...
شب اول:
خدمتتون عرض شود که شب اول اسبابها رو آوردیم و کمی جابجا کردم و بعلت خستگی و البته بی اینترنتی سعی کردم زودتر بخوابم. برق رو خاموش کردم و دراز کشیدم ولی چون جام عوض شده خوابم نمی برد. درنتیجه شروع کردم به هم زدن تلویزیون... اون وسطها احساس کردم صدای خش خش میشنوم یه کم محل نذاشتم ولی دیدم نخیر... ادامه داره از جام بلند شدم و اولین جایی که توی تاریکی چشمم بهش افتاد، کارتونی بود که باز نشده پایین تخت بود و همون لحظه هم اون موجود نفرت انگیز رو دیدم...
اولین عکس العملم یه جیغ بود که از اعماق وجودم کشیدم... اولین فکری هم که به ذهنم رسید این بود که بپرم طبقه پایین و امیر رو صدا کنم ، بعد یادم افتاد رفته بیرون. از اونور هم پیش خودم گفتم حالا این دفعه رفتی و صداش کردی این که داره میره ایران دفعه های بعد رو میخوای چکار کنی؟ در نتیجه فکر کردم بهتره آدم با ترسهای زندگیش رویرو بشه !!!!(عجب جمله حکیمانه ای
) بنابراین چراغ رو روشن کردم و کفشم رو برداشتم و رفتم به جنگ آقا سوسکه... (بیخودی شلوغ نکنید که سوسکها همیشه خاله سوسکه بودند، سوسکهای خونه من آقان!!
) سوسکه منو که دید! سعی کرد قایم شه ولی چه فایده؟ تاب شجاعت منو نیاورد و زیر ضربه ای که با تمام قدرتم بهش وارد کردم به درک واصل شد.... الان دارید شجاعتم رو تحسین میکنید؟!!!!![]()
خسته از نبرد رفتم توی رختخواب.... ولی چه سود؟ تا صبح خواب به چشمانم راه نیافت... فکر نکنید از ترس سوسک بوداااا... ابدا... ولی ساعت 6 که ساعت زنگ زد خداروشکر کردم که این شب سیاه و بی پایان خاتمه یافته و البته جسد قربانی چسبیده به زمین سرجاش بود و من همونطور گذاشتمش و رفتم سرکار تا عبرت دیگران شود.
ظهر که برمیگشتم زنگ زدم به امیر گفتم جون مادرت بیا اینو از روی زمین جمع کن!!!!!!!![]()
روز اول:
آقا،(شما باز توجه نکنید!) توصیه میکنم همه دوستان بالای 30 سال
اگه موهای بلندی دارند برن کوتاه کنند. الان توضیح میدم، این تجربه شخصیه.
اینجا خیلی گرمه و واقعا موی بلند دردسره. چند وقت بود هی وسوسه میشدم برم موهامو کوتاه کنم. ولی اولا حیفم میومد دوما هم اینجا اینجور چیزا خیلی گرونه... البته قربونش برم چی ارزونه؟
خلاصه... دیشب بعد از اسباب کشی رفتم بیرون اب بخرم دیدم سرکوچه یه آرایشگاه زنانه هست. رفتم داخل...
یه پسر حدودا 3-22 ساله داشت موهای یه خانمی رو براشینگ میکرد. بهش گفتم میخوام موهام رو کوتاه کنم. گفت الان؟ گفتم نه فردا. از کی هستید گفت از صبح هستیم گفتم باشه چقدر میگیری؟گفت 20YTL برق از چشمام پرید
یعنی حدود 16000 تومن. گفتم باشه فردا میام.
امروز دیگه تصمیمم رو گرفته بودم مخصوصا دیشب که موقع نبرد با سوسکه دوبار موهام ریخت توی صورتم و آقا سوسکه نزدیک بود فرار کنه...
آره... رفتم داخل و همون پسره خیلی خوشحال احوالپرسی کردو گفت بیا اینجا موهاتو بشورم!!!
ببینید الان به من نگید تو چقدر عقب مونده ای. خب ما توی ایران تجربه اینچنینی که آرایشگرمون مرد باشه نداریم . شما دارید؟ یا برعکس، آرایشگر آقایون، زن باشه. خب نداریم دیگه...
یه چیزی بگم؟ تا حالا هیچ آقایی موهای منو نشسته بود!!
خیلی ذهنتون منحرفه هر فکری که کردید...![]()
نتیجه اینکه الان موهام یه چیزی تو مایه های قیصره و از همه مهمتر 3-22 ساله بنظر میام!!!![]()
به پسره گفتم: مامانم منو میکشه . گفت: نه منو میکشه.
گفتم: نگران نباش مامانم ایرانه. منم سال دیگه میرم ایران تا اون موقع موهام بلند شده.
بهرحال تجربه بسیار جذابی بود منهای قسمت پرداخت پول!
همگی پیش به سوی آرایشگاه...
تا اطلاع ثانوی من همینطوری خودم با خودم خوشحالم.![]()
به مبارکی دو روزه که میرم سرکار. همه چی خوبه ، رئیسم یه خانم ترک چاق و مهربونه اسمش هم شریفه س. فقط یه اشکال وجود داره اونم اینه که محل خدمت در طبقه آخر کتابخونه س و به شدت گرم... باید تقاضای مزایای بدی آب و هوا کنم...![]()
یه همکار دارم یه پسرک ترکه و دانشجوی حقوق. اونم یه اشکال کوچولو داره ... اینکه انگلیسی اش افتضاحه. توضیحش اینه که اینجا با اینکه دانشگاه بین المللیه ولی برای رشته حقوق فقط به ترکها پذیرش میدن و تدریس هم به زبان ترکیه. معمولا هم دانشجوهاش انگلیسی نمی دونند. الان این پسره شاهکار خلقته
چون یه چند جمله ای بلده .ضمنا طفلک خیلی سعی میکنه friendly باشه . ولی متاسفانه نمیدونم چرا این روزها من friendly بودنم نمیاد. اخلاقم خوبه و کلا از زندگی راضیم فقط حوصله آدم جدید و رفاقت و این حرفها ندارم. این بنده خدا هم میره یه عالمه فکر میکنه و یه جمله انگلیسی میسازه که البته غلطه و میاد با خوشحالی به من میگه. مثلا پریروز با شادی اومد و
گفت : خسته شدی؟
من همینطور که بالای چارپایه بودم و کله ام توی قفسه بود گفتم : نه...![]()
یه کم ایستاد دوباره گفت: من اونور یه کتاب پیدا کردم، فکر کنم برای تو جالبه.
گفتم: باشه،بعدا میام میبینم...![]()
بعدا رفتم و دیدم یه کتاب پیدا کرده درباره ایران. یه عکس توی کتاب بود که تعدادی خانم رو با چادر نشون میداد.
بچه گفت: تو توی ایران از اینا میپوشی؟
گفتم: نه بابا و لی حجاب باید داشته باشیم.
به لباس من اشاره کرد و گفت یعنی اینجوری نمیتونی بری بیرون؟(با تاپ و شلوار) ![]()
گفتم: اینجوری برم بیرون پلیس منو میگیره.
همینطوری که داشت تعجب میکرد براش توضیح دادم که توی دانشگاه در ایران اگر منو تو مثل الان که اینجا نشستیم، با هم بشینیم و حرف بزنیم، میبرنمون کمیته انظباطی... یا در ایران داشتن دوست پسر یا دوست دختر قدغنه... ضمن تعریف کردن، رویش جوانه شاخهای روی سرش رو با لذت تماشا میکردم.
بدجنس خودتونید...
مگه دروغ گفتم؟!
خلاصه کار بدی نیست باعث تفریحه... مجبورم سر خودمو یه جوری گرم کنم. تقریبا همه رفتن. احسان پنج شنبه صبح رفت. آخرین کسی هم که میشناسم فردا صبح میره و کلا خلاص. من میمونم و قبرس!
البته فردا احتمالا اسباب کشی دارم و یه چند روزی سرم گرم خونه جدید و ذوقمرگی و ... میشه.
خب وقتی میگید چرا نمی نویسی نتیجه ش همین پست آبکی میشه دیگه![]()
این روزها یه کمی همه چیز باهم قاطی پاطیه... خبرهای خوب و بد... ولی خداییش خوباش از بداش بیشترند. بداشو نمیگم، مال خودم... و اما خوباش...
1-شب تولدم احسان و رضا بهم کادو دادند... کادوی واقعی هاااا... اونم چی؟ یه چیزایی برای خونم... دستشون درد نکنه... کلی حالشو بردم...
2-دیروز که فردای تولدم باشه یه بسته پستی داشتم از ایران... هورا... مادر محترم یه عالمه چیزای هیجان انگیز برام فرستاده بود از همه ش باحالتر برنج ایرانی بود...
وسط اون همه خوراکی یه چیز صورتی توی یه کیسه بود... با تعجب درش آوردم دیدم یه بلوزه و یه کاغذ هم بهش سنجاق شده و مادرکم روش نوشتهHappy Birthday تا حالا شده هم بخندید هم گریه کنید؟![]()
![]()
3-هنوز در عالم هپروت حاصل از جوزدگی بسته پستی بودم که تلفنم زنگ زد... یه شماره چهار رقمی بود و من مثل مشنگها گوشی رو برداشتم و گفتم:بله؟!! یکی با لهجه ترکی گفت نغمه؟ بعد من تازه یادم افتاد این تلفن از داخل دانشگاهه... (به آی کیوم شک نکنید
) خلاصه... این آقاهه مدیر کتابخونه دانشگاه بود... چون من برای کار در کتابخونه در تابستان درخواست داده بودم، گفت که همه چیز اوکی هست و شما میتونید کارتون رو شروع کنید. فکر میکنم از اول جولای... هوراااااا...
عالی نیست؟ البته خیلی پول نمیدن ولی از هیچی بهتره : اولا که با حقوق ناچیزش میشه صورتحسابهای برق و آب و شارژ خونه رو داد. دوما: از بیکاری در تابستون بهتره. همین الان که هنوز یه عده ای نرفتند، اینجا عین یه گور ساکته وای بحال چند روز دیگه شاید کار کردن جلوگیری بکنه از پاک شدن روانم. سوما: این یعنی ضایع شدن رضا!!
از الان هی میگه نغمه تو طاقت نمیاری میای ایران... با وجود کار اگر هم بخوام بیام دیگه نمیتونم.
حالا گیرم این میون چندتاخبر بد هم رسید... یه کمی زانوی غم به بغل گرفتم بعد بی خیال شدم چون کاری از دستم برنمی اومد...
ضمنا هوا عین صاایرانه هرروز گرمتر از دیروز. اصولا ما که توی تهران زندگی کردیم هیچ تصوری از این گرما و رطوبت نداریم.حالا تازه گویا این روزهای خوشمونه چون از این گرمتر خواهد شد.
پی نوشت: لطفا سعی کنید خیلی به یاد من باشید... همینجوری الکی...


