تبليغاتX
دنیای بلوری - منزل پدری

منزل پدری

 

تهران، منزل پدری....

دو روزه رسیدم، در عشق غوطه ورم...

سه سال اخیر رو در ایران تنها زندگی می کردم، تجربه متفاوت و دوست داشتنی بود. یه خونه کوچولوی آبی رنگ داشتم...

 همونطوری که دوست داشتم باشه، بود.آرامش رو که مدتها بود گم کرده بودم در این خونه دوباره پیدا کردم از ساعتهای تنهاییم لذت بردم ....

همون موقعها هر وقت برای دیدن پدرو مادرم به منزلشون میومدم با وجود آرامشی که در خونه خودم داشتم احساس می کردم آرامشی که توی این خونه هست از یه جنس دیگه س... یه جور دیگه...

حالا برگشتم، اتاقم همون اتاقیه که قبلا مال من بود پدر توی اتاق بغلی کار می کنه و من مراقبم صدای موزیکم زیاد نباشه ...

نسیم این بچه کوچیکه خونمون توی اتاق روبروییه درس می خونه مثل همه سالهایی که گذشته و او از بچگی به نوجوانی و جوانی رسید و ما پیر شدیم...

و مادرم... تنها عشق واقعی که می شناسم... بدون توقع همه محبتشو نثارمون می کنه ...

شب میام توی اتاقم، دراز می کشم و بسرعت به خواب عمیقی فرو میرم انقدر عمیق که هیچ رویایی نمی بینم . از درد، رنج ، دلتنگی، ترس و .... خبری نیست ....

صبح بیدار میشم سرحال از این خواب پرآرامش و در فکر راز این آرامشم...

!! نوشته شده توسط نغمه | 21:28 | چهارشنبه یکم اسفند 1386 •