درست شد یک هفته.
هفته پیش همین موقعها پست قبلی رو در تهران نوشتم. امشب توی اتاقم در خوابگاه مینویسم.چه زود میگذره...
از سه شنبه تا جمعه درگیر ثبت نام و انتخاب واحد بودم. اینجا هم این کارا مشکلات خودشو داره البته به شکل ترکی اش(رضا جان منظورم ترکهای ترکیه بود!) من فکر کردم که خیلی زرنگم و رضا رو چون ترکی بلده برای صحبت با ادوایزرم ببرم بهتره . روز اول دوبار رفتیم دپارتمان، ایشون نبود. فقط فهمیدیم که او یک خانمی هست بنام حنیفه...
روز بعد چشممون به جمالش روشن شد . گفت که حسابت باز نشده باید بری اداره ثبت نام . متاسفانه دپارتمان من دورترین دپارتمان به اداره ثبت نام در دانشگاهه. من و رضا دوباره رفتیم اداره ثبت نام و خلاصه بعد از کلی دردسر حساب باز شدو ما برگشتیم خدمت حنیفه خانم .این ماجراها سه روز طول کشیده که من از توصیف رنجهایی که میکشم صرف نظر میکنم. در راه رضا برای من توضیح داد که شنیده توی دپارتمان، ما سه تا استاد فمینیست داریم. و گفت :صبر کن از حنیفه خانم می پرسم چه کسانی هستند!!!!
خلاصه، رفتیم توی اتاق حنیفه خانم و نشستیم و بعد از کلی صحبت (البته رضا و حنیفه خانم) من واحدهامو گرفنم . وسط صحبتها شون وقتی حنیفه خانم داشت با تلفن حرف میزد من یک نگاهی به دور اتاق انداختم و دیدم کلی کتاب اونجاست ولی همه با عنوانهای فمینیستی!
یعدحنیفه خانم گفت که با من بیایید تا محل تشکیل کلاسها رو نشونت بدم در تمام این مدت دریغ از یک لبخند. موقع خداحافظی رضا گفت:حنیفه حانم!(همون خانم خودمون) من شنیدم اساتید فمینیست در این دپارتمان وجود دارند شما اونها رو می شناسید؟
حنیفه حانم: بله بکیشون منم و فلانی و فلانی(اسماشون سخت بود یادم نمونده خب!)
رضا هم کم نیاورد گفت: به چه خوب این آرکاداش (دوست) من هم به فمینیسم خیلی علاقمنده!!
در همین موقع ما بالاخره بعد ازسه روز برای اولین بار لبخند حنیفه حانم را دیدیم.
وقتی خداحافظی کردیم به رضا گفتم: توی این سه روز مشکل این خانم تو بودی.
نتیجه اخلاقی داستان: هیچ گاه با یک آقا پیش استاد فمینیستتون نرید حتی اگه ترکی بلد نیستید.چون او حاضره به زبان اشاره با شما صحبت کنه ولی به زبان مادریش با اون آقا صحبت نکنه!


