دو شعر از نزار قبانی
وقتي باران به پنجره مي كوبد
جاي خاليت ملموس تر است
وقتي مه شيشه هاي ماشين را
مي ليسد
بوران محاصره ام ميكند
گنجشك ها جمع مي شوند
تا ماشين را از عمق برف بيرون بكشند
گرماي دست هاي كوچكت را
بياد مي آورم
سيگار هايي را كه با هم كشيديم
مثل سرباز ها در سنگر
نصف تو …
نصف من …
وقتي باد پرده هاي اتاق را به اهتزاز مي آورد
و مرا …
عشق زمستاني ات را به ياد مي آورم
به باران پناه مي برم تا به سرزمين ديگري ببارد
به برف تا به شهرهاي ديگري
به خدا تا زمستان را از تقدير من بيرون ببرد
چون نمي دانم بعد از تو زمستان …
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ديروز به عشق تو فكر مي كردم
از فكر كردن به اين فكر لذت مي بردم
ناگهان قطره هاي عسل روي لبت را به ياد آوردم
و شيريني حافظه ام را ليسيدم


