دوشنبه ... از کلاس اومدم .... خیلی خسته .... دراز کشیدم و فکرهای مختلفی از ذهنم می گذشت .... به دو هفته گذشته فکر میکردم .... به روزهای گذشته... به شب قبل.... برای همه مون بیش و کم پیش میاد ... این دوره های تناوبی حال بد و خوب... هرچی احساساتی تری دوره های تناوبت بیشتره.... دراز کشیدم... دارم فکر میکنم.... وقتی یه اتفاق بد برات میافته از همه زندگی خسته میشی.... یاد همه ناکامیهای زندگیت میافتی.... فکر میکنی بسه انقدر که کشیدی.... دارم فکر میکنم..... یک کمی منصف باش، در مقابل انرژی منفی که دریافت کردی، توی همین دو هفته چقدر انرژی مثبت گرفتی؟.... فکر میکنم.... حساب میکنم.... نه.... محبت، عشق، دوستی کم نبوده.... به خودم میگم پاشو بنویس.... خستگی اجازه نمیده.... همینطور که دراز کشیدم، سرانگشتی حساب میکنم: باید یک پروپوزال مینوشتم.... میرم آفیس یه دوست.... کمکم میکنه.... میگم میخوام برم کتابخونه مقاله پیدا کنم... کارش رو رها میکنه همراهم میاد.... دو روزه حالم خوش نیست... زنگ میزنم به یه دوست دیگه.... گوشی رو میذاره و دو دقیقه بعد توی اتاقمه.... بریم دکتر.... نه فعلا تحمل میکنم.... موقع رفتن سفارش میکنه: هرساعتی تا صبح احساس کردی لازمه زنگ بزن، هرساعتی.... فردا سرکلاس واقعا خوب نیستم، تلفن میکنم... بریم بیمارستان.... میریم و تنهام نمیذاره.... شب تلفنم زنگ میزنه: Hello baby,are you better now گوشی رو یکی دیگه میگیره:Nagh, get well soon.We need you.
دورویی،خیانت،تهمت، دروغ و....![]()
![]()
دارم دنبال خونه میگردم برای اجاره... تلفن زنگ میزنه... نگران نباش، هرجا برای خودمون بگیریم یکی هم برای تو میگیریم نزدیک خودمون باشی....![]()
دارم درس میخونم.... داری چکار میکنی؟.... توضیح میدم که دارم میخونم و مینویسم بعد هم باید تایپش کنم..... بذار بیام کمکت کنم. من تایپش میکنم...![]()
یک شنبه شبه.... من دارم مینویسم و اون هم داره تایپ میکنه... تلفنم زنگ میخوره...![]()
Hello,moosh, have you finished your studying?
No, I'm writing and Maziar is typing.
Ok baby, you are tired, come here and take a piece of chicken, then go back. Shak says if you don't come, I'll be angry.
Ok, I'll come.
دراز کشیدم .... دارم فکر میکنم... اینهمه محبت... اون هم بدون توقع.... بدون هیچ دلیلی جز دوستی.... هیچی پشت اینهمه عشقی که دریافت کردم نیست جز یه دوستی صادقانه....
باید بلند شم بنویسم.... خستگی اجازه نمیده....
امروز صبح.... دارم حاضر میشم برم بیرون. یه سر به وبلاگم میزنم. از دیدن کامنت گیتا شوکه میشم. یه سر میرم وبلاگ اقای آسایش و میبینم..... علتش رو کاملا درک میکنم....![]()
در آخرین لحظه میلهامو چک میکنم... یه میل دارم:
نغمه جان در مورد موضوع paper ات چند نمونه پرسشنامه پیدا کردم برات فرستادم. اگه اینها کافی نبود بگو بازم میتونم پیدا کنم....![]()
آخرش هم اضافه کرده: مراقب دوست داشتنی ترین آدم دنیا باش!![]()
قلبم از عشق لبریز شده.... یاد دو هفته اخیر میافتم... به خودم فکر میکنم و رنجیدگیم.... به آقای آسایش و اینکه الان چه حالی داره....
با خودم فکر میکنم در مقابل عشقی که اطرافیانمون اینطور بی دریغ نثارمون میکنن، نهایت کم لطفیه در مقابل بی انصافی یک نفر کم بیاریم و همه چیز رو سیاه ببینیم.
همه وقتی خوب فکر کنیم میبینیم محبت دوستهای واقعیمون نمیذاره حساب بانکی قلبمون خالی بشه وکم بیاریم.
از خوابگاه میزنم بیرون... هوای خنک صبحگاهی رو نفس میکشم.... استاد نوری داره توی گوشم میخونه.... قلبم از عشق سرشاره...... ![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:21 توسط نغمه |