داریم خداحافظی میکنیم......... از در آپارتمان میایم بیرون.... روی پله ها می ایسته.... تکیه داده به دیوار........ روبروش می ایستم...... یه دستشو میذاره دور کمرم و بدنم رو میکشه طرف خودش...... گرمای بدنش رو احساس میکنم....... دوباره دلم میخواد در آغوشش باشم....... با دست دیگه ش موهامو از روی صورتم میزنه کنار.........نفسش به صورتم میخوره.... لباش....... گرم و طولانی میبوسه.... از اون بوسه ها که نفست کم میاد ولی دلت نمیخواد تموم بشه.......... نگاهش تا عمق وجودمو میلرزونه.... چقدر دوست داشتنیه.... مژه هاش کوتاه ولی برگشته س و چشماش تاریک تاریک........ همیشه انگار یه قطره اشک در مرز سرازیر شدنه ولی هیچ وقت نمیچکه..... صورتش جدیه.... همینطور که چشم دوخته به ته نگاهم میگه: تو هیچ وقت نمیتونی منو فراموش کنی..... یادت باشه بهت چی گفتم..........
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:17 توسط نغمه |